درخت شکلات

 

 

 

جذاب‌ترین قسمت دانشگاه برای من نبودن اینرسی تغییر بود. این و رک‌تر بودن دانشجوها با خودشان نسبت به میانگین مردمی که پشت این نرده‌های طوسی راه می‌رفتند- چیزهایی بود که در ذهنم ماند.

ذهن استاتیکی دارم. زمان می‌برد تا چیزی که در آن ثبت شود تغییر کند. حذف شود. در راهم اگر کسی را جایی ببینم، ناخودآگاه اندک انتظاری دارم که وقتی برمی‌گردم هم، همان‌جا باشد.

خلاصه. این دو در ذهنم ماند. برای انجام کاری کافی بود به نظرم درست بیاید. کم‌تر به برخورد مردم فکر می‌کردم.

روزها گذشت تا زمانی که فهمیدم بسیاری از مناسبات و واقعیت‌های جامعه را دیگر نه قبول دارم، نه حاضرم به آن‌ها تن بدهم، و نه حتا این سرباززدن به نظرم مساله‌ی بزرگی می‌آمد. این موضوع هم برایم مهم نیود. به آن بگویید ایده‌آلیسم، یا کله‌شقی، یا خودبرتربینی، یا اصلن درخت... تلاش می‌کردم درخت باشم.

یکی دو  تابوی کوچک و بزرگ را برای خودم شکستم... درخت بودن لذت داشت. تلخ و شیرین بود. اما مشکل، خارج از محیط آزمایش‌گاهی دانش‌گاه بود.

***

جایی آخرهای فیلم شکلات، دخترک از وضع خودشان در این شهر گلایه می‌کند. مادر ناز دخترک را می‌کشد (یا حتا نمی‌کشد. یادم نیست) و می‌گوید «متفاوت بودن ساده نیست». هروقت به این استیصال می‌رسم یاد این دیالوگ می‌افتم.

مثلن در این کارگاه شکلات‌سازی هم تخته بشود. بشود دست‌شویی‌های کلیسای کنارش. یا حتا ابزار و یراق فروشی. یا خواربار بفروشد. مگر چه می‌شود؟ کجای زندگی این شهر از بی‌شکلات ماندن می‌لنگد؟ کجای زندگی آن زن از شکلات نفروختن و بیل و لولا فروختن به هم می‌ریزد؟ اصلن آب از آب تکان می‌خورد؟ جز این‌که یک داستان زیبا به فنا می‌رود، و این‌که از آن دهکده فقط همین شکلات‌فروشی ثبت شد؟

اصلن این چیز مهمی‌ست؟ نداشتن یک داستان خاص، یک شکلات‌سازی برای تعریف کردن پیش نوه‌هایت؟ نمی‌خواهم درش را تخته کنم. اما سخت است. شکلات نه نان می‌شود، نه آب خوش.

 

 

 

روزهایی برای گذشتن

 

 

 

این روزها که می‌گذرد تصمیم‌های مهم می‌گیرم. مثل باقی روزهایی که گذشت. تصمیم‌هایم را در مترو، وقتی به شیشه‌ی آینه شده نگاه می‌کنم، یا وقتی مسواک می‌زنم می‌گیرم.

تمام زمانم را صرف می‌کنم. یا در کلاس، یا در شرکت، یا میان دوستان. برنامه‌ریزی بخش‌هایی از روز دست خودم نیست. مثل کلاس و شرکت. اما بخش بزرگی از زمان قابل تنظیم است. کنترل زمانم در دست خودم است. قبل‌ترها نبود. به اختیار خودم می‌سوزانمش. خفه‌ش می‌کنم. به بطالت می‌گذرانمش. به اختیار خودم، اما بی‌دلیل.

شاید فرار می‌کنم. از مسئولیت انتخاب، از سنگینی تصمیم. مدتی نیاز به «نمی‌دانم چی» دارم، تا به شرایط مناسب تصمیم‌گیری برگردم. نمی‌دانم این «نمی دانم چی» زمان است، آرامش است، یا سفر یا کار یا کتاب یا فیلم یا شادی یا هر چیز دیگر. فعلن می‌خواهم فکر نکنم به به چیزهایی که تاثیرگذارند. نیاز دارند به تصمیم و عمل. به درس فکر می‌کنم، می‌خوانمش حتا. فلسفه می‌خوانم. مقاله می‌خوانم. کتاب می‌خوانم. به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم که برای خودم فکر نکنم. ذهنم اما می پرد. می داند که باید فکر کند، تصمیم بگیرد. این است که وقت‌هایی که ساکنم و سکونش به اختیار من نیست شروع می‌کند به فکر کردن و تصمیم گیری. مترو، وقت مسواک زدن، زیر دوش... طبیعت این تصمیم‌ها هم بدون تحلیل، سطحی، احساسی و مناسب مشکلات کوچک است. برای همین گاهی برای این مشکلات کوچک هم حتا ضمانت اجرایی خوبی ندارد. این می‌شود که بیشتر، رها و با گذر زمان تصمیم می‌گیرم.

دور باطلی‌ست، می‌دانم. یک روز همه‌چیز را دور می‌گذارم. دل‌مشغولی‌ها و نگرانی‌ها و آینده‌ی مبهمم را می‌برم یک گوشه، با یک کاغذ سفید. یک دل سیر فکر می‌کنم.

پ‌ن. این بعد مسافت دردسری‌ست. اگردم دست بودی، در این شهر... شاید روزگار بهتر بود. سال‌ها چشم سوم و چهارم من بودی.

 

 

 

سبز تویی که سبز می‌خواهمت*...

 

 

 

نشستم توی اتاق. دوستم باز فیلمی را گذاشته. بخش مهمی از زندگی من.

یاد روزهای عجیبی می‌افتم. می‌خواهم دردش را به یاد نیاورم. نگاه نمی‌کنم. صدای فیلم، طعم لذت‌های آن دوران را به یاد می‌آورد. امیدها، تلاش‌ها، گرمای نگاه غریبه‌ها. تلاش می‌کنم ذهنم را منحرف کنم. یکی از هزاران تلاش مذبوحانه‌ی من. فیلم را می‌شنوم. سرم را پایین می‌ندازم تا دوستم اشکم را نبیند. خاطرات گرم اشک‌آلودم را می‌شنوم. خاطرتی که هرکدام به گوشه‌ای از این شهر پیش‌ازاین پرامید ربط دارد.  خاطراتی از سالی که خیلی بیش از یک سال من را بزرگ کرد. سالی با یک بهار کوتاه، و یک زمستان خیلی بلند.

*: قطعه‌ای از فدریکو گارسیا لورکا

 

 

 

 

ستم

 

 

 

حق جز این‌که گرفتنی‌ست و نه دادنی، دو خاصیت مزخرف دیگر هم دارد.

حق ایجادشدنی‌ست. چهار بار که ادعایی بکنی -بسته به کمیت و کیفیت مهره‌ی مارت- دیر یا زود ادعایت حق تو می‌شود. فرق نمی‌کند این حق چقدر بزرگ باشد. حق تملک بر آینده و سرنوشت دیگران باشد یا حق رشوه گرفتن یا حق غصب عدوانی فلسطین، یا استفاده از لیوان شخصی دیگران، یا بددهنی کردن یا متوقع بودن. مهم این‌ست که برای تو ایجاد می‌شود. خلق‌الساعه. از هیچ.

فراموش شدنی‌ست. مدتی که مطرحش نکنی، از دیگران نخواهی‌ش؛ و اگر طلبیدنش سخت است در موردش غرغر نکنی و حرف نزنی فراموش می‌شود. این ‌هم کوچک و بزرگ ندارد. کسی یادش نمی‌ماند که آزادی و اختیار تو حق توست. زندگی کم‌دغدغه، مسافرت، ... همه یادشان می‌رود که تو هم حق داری ضعیف باشی. نتوانی. کم بیاوری. جز غم‌های مقدس و محترم که دیگران دارند غم‌های کوچک داشته باشی. غر بزنی سر زندگی گاه‌گاه ناخوشایند. رو ترش کنی. به‌ت بر بخورد، دلت بگیرد، تنگ شود، هوای گریه داشته باشی...

مهم این‌ست که از تو سلب می‌شود. هیچ می‌شود.

بعدترها جلوی آدم را می‌گیرند که چرا به خودت ظلم کردی و حق‌ت را نخواستی؟ حقی را پای‌مال کردی؟

 

ربَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ

 

 

لگو

 

 

 

قبلن برایم سوال بود که «خدا آدم‌های نازنین و دوست‌داشتنی رو بیشتر آزمایش می‌کنه؟» حالا فقط یک «چرا» به اول سوالم اضافه شده. کم‌تر آدم نازنینی دیدم که خدا با او نرم تا کند. اصلن شاید به خاطر همین‌هاست که آن‌ها نازنین شده‌اند. نازنینی مسبوق به سختی است. به دیدن و نشان دادن وجودشان در این سختی‌ها.

*****

اعجازی دارد این کلمات. بیست و چند ماژول که کلمه‌ها را می‌سازند. چند هزار کلمه که جمله‌ای می‌سازند و کتابی و شعری. و زندگی.... انگار داستان‌ها هم ماژولار شده‌اند. داستان‌های واقعی. زندگی‌ها. بخش‌هایی از زندگی‌های اطراف معنادار با هم مشترک است. شاید همین است که راحت فال حافظ می‌گیریم. حافظ برای خودش حرف می‌زند. حرف‌های خودش را. از بین ساقی و خرقه و دل‌دار و یار و محتسب و می و معشوقش؛ از ترتیب و توالی کلمه‌هایی که بار معنایی‌ش برای ما با حافظ تومنی نه ریال فرق می‌کند رد پایی از زندگی و حال خودمان را می‌بینیم. و این می‌شود فال ما. که اول می باشد و بعد محتسب، یا برعکس. و در آخر زاهدی بیاید  یا معشوق به‌کام شود.

داستان‌ها هم انگار همین‌طورند. منتها وقتی این را می‌فهمی که داستان به خاطر یک زنجیره تصادف به دستت می‌رسد. می‌خوانی‌اش و  بخش بزرگی از آن در توست. فرق نمی‌کند که تو تهران باشی و او توکیو. تو دانش‌جو باشی و او پسر یکی از خان‌های افغان. انگار نسخه‌ی اصلاح و تعدیل و تصرف شده‌ی بخشی از خودت باشد. و ترس وقتی می‌آید که تو ته داستان را هم می‌خوانی. که می‌تواند داستان تو باشد؟ حتا آخرش؟ مثل این‌که به اپلیکیشن‌های فیس‌بوک اعتنا کنی، یا فال پی.ام.سی و ورق. یا فال حافظ. ذاتش را می‌گویم.

دوستی از دایره‌البروج حرف می‌زد. که ستاره‌ای زمان تولد هرکس طلوع می‌کند و طالع فرد متاثر از این ستاره/سیاره است. از قرارگیری ستاره‌ها در برج‌های مختلف و تاثیر آن بر اتفاق‌های آن زمان. اول برایم خیلی خیلی عجیب بود. مگر می‌شود طالع افراد به زمان تولد که تابع هزار متغیر است مربوط باشد؟ الان فقط برایم عجیب است. زندگی نظم بسته‌ای خودش را هر روز بیشتر نشانم می‌دهد. حالا به نظرم «شدنی»ست. اما اصلن مدلل نیست.

*****

هنوز اما برق آن داستان از سرم نرفته.

 

 

 

 

 

عبرت‌های بسیار

 

 

 

جایی گفته: «برای ثبت در تاریخ باید بگویم...»

امروز البته به حرف او خیلی توجهی نشد. حتا من که دارم از او می‌نویسم دل چندان خوشی ازو ندارم. فردا می‌شود. ذات کار، ربطی به فاعل ندارد. ثبت در تاریخ خیلی مهم است. چه تاریخ طبری باشد، چه دل‌نوشته‌هایی که بعدها مخاطبش، یا وارثت بخواند، چه...  هرچه باشد برای من دوست‌داشتنی‌ست.  حتا اگر خود حرف را هم دوست نداشته باشم. فقط بی‌طرف باشد

از رفتارمان که کسی قرار نیست راستی و راست‌گویی را بیاموزد. راست را باید به راهی به بچه‌هامان نشان دهیم، تا راست‌گویی را از عاقبت‌مان بیاموزند. اگر از ما هوشمندتر، و البته آینده‌نگرتر باشند

این روزها خیلی از کارهای ما یا برای ثبت در تاریخ است، یا کسی ثبتش می‌کند. تاریخ همین من و توییم.

 

 

 

پرنده‌ی کوچولو، نه پرنده بود، نه کوچولو

 

 

 

سال‌های قبل همیشه نزدیک نمایش‌گاه کتاب عزا می‌گرفتم که چی بخرم. در واقع شاید هیچ فرقی نکند از نمایش‌گاه کتاب بخری یا انقلاب. اما نمایش‌گاه کتاب حس دیگری القا می‌کند. بعد از عزا گرفتن دربه‌در لیست‌های پیشنهادی دیگران می‌شدم تا لیستی که داشتم کامل می‌شد. اما کار از کار گذشته بود و روز نمایش‌گاه چیزی برای خرید نداشتم. لیست کتاب‌ها می‌ماند برای کل سال تا به تدریج، با پیش‌آمد حال مساعد و وقت مناسب یکی‌یکی یا دوتادوتا ان‌ها را بخرم و انبار کنم. ام‌سال دیگر لیست پیشنهادی کسی را نگرفتم. حتا دوستانی که هر سال پیشنهاد می‌دادند هم انگار ام‌سال روندشان را عوض کردند و خبری از پیشنهادشان نشد. چیزی به آن برگه‌ که بعد از 4 سال به وصیت‌نامه‌ی شهید و جگر زلیخا شبیه‌تر است تا لیست کتاب اضافه نکردم. گوشه‌ای نشستم و کتاب‌های توقیفی را می‌شمارم. تا در زمانی، یک سال بعد، چند سال بعد، آن‌ها را بخرم یا بگیرم و بخوانم.

کم‌ترین خوبیش این است که در هجوم کتاب می‌دانی چیست که خواندنش و داشتنش لازم است. این اما صبر زیادی می‌خواهد.

 

 

 

 

نفختُ فیه من روحی

 

 

 

و لکم فیها جمالٌ حسن تُریحون و حین تَسرحون (سوری‌ی نحل، آیه‌ی 6)

 و عصرگاهان که دام‌ها را از صحرا به آغل بازمی‌گردانید و بامدادان که آن‌ها را به چراگاه می‌برید، در آن‌ها برای شما منظره‌ای زیباست... اشتراکی بین روحیه‌ی خدا و انسان اگر نبود، لذت‌های کوچک بصری، به این ملموسی بازگو نمی‌شد. انگاری خدا کلاهش را سرش گذاشته، بره‌ای را بغل کرده و همراه با صدای زنگوله‌ی بز گله راه می‌رود. انگاری خدا «یک عاشقانه‌ی آرام» را خوانده. از همه‌‌ی نعمت‌هایی که وصفشان را کرده، این از همه محسوس‌تر بود.

 

 

 

دره‌ی تغییر

 

 

 

فقط اگر گفتن «همه» و «هیچ» به سادگی گذشته بود، به راحتی می‌شد یک قانون کلی برای تطویل فرآیندهای ذهنی وضع کرد. فرآیندهایی که در این‌جا و آن‌جاشان امکان برگشت می‌گذاریم و قرار می‌گذاریم که فیدبک بگیریم و تحلیل کنیم و تغییر دهیم و تعدیل کنیم و اگر لازم بود حذف کنیم و قطع کنیم و رها... همه‌ی این‌ها داستان است، داستان. وقتی تصمیمی گرفته شد، حتا مقدمات تصمیم‌گیری چیده شد، وقتی ذهن به سمتی متمایل شد، فیدبک و  برگشت و پشتِ پا زدن به راهِ رفته دل‌خوش‌کنک است. که به خودت بگویی «نه! من دارم صبر می‌کنم تا ابزار کامل داشته باشم. اطلاعات درست. قراره اگه فهمیدم اشتباه می‌کنم برگردم. حتا اگر به قیمت پرداخت هزینه‌های برگشت مسیر باشه». انتخاب‌های طولانی‌مدت کردیم و می‌دانیم که «از رشته‌م خوشم نیومد عوضش می‌کنم» و «روند زندگی‌م رو تغییرمی‌دم اگر بفهمم که اشتباهه» و هزار بیانیه‌ی دیگر با این چارچوب، تا چه اندازه معنای واقعی کلمه‌هاش را می‌دهد. می‌دانیم که اینرسی تغییر چه یل پرهیبت و مردافکنی‌ست. حرفم فقط تصمیم‌سازی‌ها و فرآیندهای ذهنی خالص است، نه فرآیندهایی با عامل‌های درگیر دیگر مثل درس خواندن و ترک اعتیاد. با میل به یک گزینه، فکر برگشت را نکن. با خودت رک باش.

 

 

 

مسواک

 

 

 

گاه واقعا لازمه که آدم مسواک کنه. مسواک توی دهانت باشه و چیزی نگی. صداهای اطراف رو، محیط رو، دوستی رو که داره حرف می‌زنه، با هشیاری، با گوش دنبال کنی. دهانت بسته باشه و دنبال جواب نباشی، چون می‌دونی که نمی‌خواهی/نمی‌توانی حرف بزنی. بگذاری مغزت از خودت جلوتر بیفته.

باید زمان مسواک‌هام رو بیشتر کنم، و تواترش رو.

 

 

 

طهران، ولی‌عصر، پیتزا سبزیجات

 

 

 

هنوز آماده نشدیم برای تغییر. هنوز برای کر (care) نکردن، احترام گذاشتن آماده نیستیم. هنوز اگر نه هرچی، اما بسیاری از حرف‌هایی که درباره‌ی آزادی‌های فردی می‌زنیم در حد یک شوخی‌ست. این را برای خودم به ضرس قاطع می‌توانم بگویم. اما با تقریب، برای اگثر جامعه هم صادق است. با تقریب.

دوستی قدیمی از تصمیمش برای تغییر یک عادت غذایی حرف می‌زد. شاید احساس کرده بود که ما (من و دوست دیگر) می‌توانیم از اولین افرادی باشیم که فیدبکی منطقی از این آزمایش/تصمیم می‌دهیم.

طبق عادت معهود جند سال رفاقت، با مخالفت و توی سر و کله‌ی هم زدن و شوخی شروع کردیم. این شوخی‌ها تا انتها ادامه داشت.

بعدتر فکر کردم که من ته دلم از این تصمیم که هیچ ربطی به من نداشت و حتا هیچ تاثیری در رابطه‌مان هم ندارد راضی نیستم. این کار را دوست ندارم، چون با نظر من مخالف است.

تلاش کردم که این زاویه‌ی دید را عوض کنم. آن‌موقع دیگر پیش هم نبودیم و می‌شد تصور کرد که «آره! تونستم این خطور ذهنی رو اصلاح کنم» اما لحظه‌ای بعد به قول خواهرم به علت این معلول که «خطور ذهنی» باشد فکر کردم. یکی از بسیار باری بود که خیلی از خودم ناراحت شدم. که هنوز احترام به تصمیم دیگران، زندگی فردشان، برای من یک رفتار است و نه یک تفکر. رفتاری که تخطی‌پذیر هم می‌شود. هرچه هم مثال بیاورم برای خودم که «هی! تو این‌جا و این‌جا و هزار این‌جای دیگر نظر مخالف خودت رو شنیدی. تحلیل کردی. قبول کردی. سبک زندگی‌های متفاوت و گاهی متضاد رو پذیرفتی، احترام گذاشتی. مدت‌هاست تلاش می‌کنی درباره‌ی کسی، رفتارش قضاوت نکنی؛ حکم ندی. فقط نظاره کنی و ذره‌ذره تجمع شناختت رو بالا ببری»... یک مثال نقض، یک رفتار را نقض نمی‌کند. یک تفکر را چرا.

چه فرقی می‌کند دل‌خوش‌کنک من؟

من باختم.

 

 

 

سیاه‌مشق

 

 

 

زمانی بود که از نوشتن با مداد سه‌گوش ذوق می‌کردم. به تدریج لذتش را فراموش کردم. امروز دوباره مداد کنکورم را پیدا کردم. کند. دندان‌زده. عادت ندارم به کاهش سرعت مدادی. به گرداندن دایم‌ش توی دست برای پیدا کردن ی گوشه‌‌ی تیز نوک. اما گاه‌به‌گاه اگر یک مداد دستت بگیری و سرعت خودنویس را فراموش کنی؛ روی زمین بنشینی و از روی متنی مشق خط کنی. با همه‌ی اصولی که همیشه فراموش می کنی، همه‌ی نقطه‌ها جدا جدا. همه‌ی فاصله‌گذاری‌ها، حذف همه‌ی کشیده‌نویسی‌ها...

یاد روزهایی می‌افتم که برای برداشتن خودکار و اتود می‌جنگیدم. بابا همیشه خط من را نکوهش می‌کرد. اصلا قبول نداشت! که تمام قبیله‌ی من عالمان دین بودند و خط من وصله‌‌ی ناجور. اصرار بی‌حدی روی مداد می‌کرد: «اگر خط رو خوب یاد گرفتی، می‌تونی با همه‌چیز خوب نویسی. بابایی خودکار و اتود خط آدمو خراب می‌کنه.» بی‌شمار اتود ضبط شده داشتم. اما بالاخره تمام شد همه‌‌ی دعواها. خط من هم نرم‌‌نرم قابل تحمل شد. بگذریم از لیست خریدهایی که می‌نوشتم و خواهرم دوباره می‌نوشت، یا بابا به خودم پس می‌داد و من با خطی فونتیاز نو می‌نوشتم. مبارزه‌ی منفی!

اما امروز حس می‌کنم حرف دیگری پشت مداد بود که حتی خودآگاه بابا هم از آن خبر نداشت. فقط زیبایی مداد و خط مداد به دست‌‌ها شامل خودش- را حس کرده بود. صبر لازم برای نوشتن با مداد که همراه با آن می‌آمد. در وجودت ثبت می‌شد از همان بچگی. شاید پشت همه‌ی مشق‌های لایتناهی کودکی که به من هیچ‌وقت ندادند- چیزی بود که بعدها فراموش شد و فقط دفترهای پربرگ بدون دلیلی، حتی برای معلم‌ها پر می‌شد. مشق صبر.

 

 

از تلنگری که می‌خوریم

 

 

خراش روی صورت، آدم رو از توهم زیبایی در می‌آره. درد زانو، تصویر بی‌نقص قدرت و فره‌ جوانی رو تصحیح می‌کنه. لغزش و افتادن هم پاشنه‌ی آشیل‌ت رو نشونت می‌ده.

خدایا صورتم رو بدون خراش و پاهام رو بدون درد و سرم رو بدون جای سنگ نگذار.

خدایا چشم‌هام رو به دیدن این زخم‌ها باز کن، اما عادت نده.

پ‌ن. نمی‌دونم. شاید بیش از حد خوش‌بین شدم.

 

 

رابطه‌ی برگشت‌پذیر- ناتویتری 10

 

 

نمی‌دونم مامان داره فارسی‌وان رو قورت می‌ده یا فارسی‌وان مامان رو

 

 

«لنز واید» تو

 

 

عادت کرده بودم به زندگی از پشت پنجره‌ی خودم. توی قالب خودم. قالبی که تا مدت‌ها تو هم توش بودی. از هم دور شدیم و من قالبم رو بروز کردم. همیشه ایده‌آل فکر می‌کردم. تو هم. اما از وقتی دور شدیم یاد گرفتم ایده‌آل زندگی کنم: با آرمان‌هام نگاه کنم. و تو در همون دنیای واقعی زندگی کردی. من این رو متوجه نشدم. کار من خیلی خیلی سخت‌تره. قبول کن.

فاصله‌ها نذاشت هم‌دیگه رو تصحیح کنیم. هم‌دیگه که نه، همیشه‌ی خدا تویی که من رو تصحیح می‌کنی. دیروز اما بعد از ماه‌ها به من تاختی! زیر و رو کردی. آخه کار از تلنگر گذشته بود.

دیروز سخت گذشت. عصبانی شدم. به هم ریختم. اما باز هم ممنونم. هم از خدا و هم از تو؛ مثل همیشه. همیشه تاثیرگذاری، حتی اگر به اندکی تغییر زاویه... شاید این‌بار در انتها فرقی نکنم. شاید به نتیجه‌ای که تو رسیدی؛ به زندگی کنار واقعیت‌ها همراه آرمان‌ها تن ندم. شاید دیگه قبول نکنم به حرف مردم فکر کنم. شاید برای همیشه این تفاوت بین من و تو برجا بمونه؛ اما حتما به‌ش فکر می‌کنم. خیلی. تا جایی که مطمئن شم درسته. هنوز مطمئن نیستم که این سختی هم از سختی‌هایی هست که ارزشش رو داره یا نه.

پ‌ن. چقدر حرصم رو در می‌آری وقتی به گذشته نگاه می‌کنم و می‌بینم با تقریب همیشه تو درست می‌گفتی.

پ‌ن2. «خدا گاهی به آدم نعمت‌هایی می‌ده که این‌قدر بزرگند و واضح، که از چشمت نمی‌تونن پنهون بمونند.»

 

 

 

 

اشرف مخلوقات-ناتویتری 9

 

 

 

خدابا! تک پیک مخلوقاتت که ما آدم‌ها باشیم، هفت خاج‌ت چیه دیگه؟

 

 

 

تهران، شهر اخلاق-ناتویتری 8

 

 

پروردگارا! تهران را، ال‌اِی بفرما!!

(آمین بلند حضار، به همراه گریه)

پ‌ن. یاد واکنش مامان افتادم وقتی اولین بار جمله‌ی «تهران، شهر اخلاق» رو دید.

 

 

 

نیو پچ فور مور سیفتی

 

 

 

خیلی وقت‌ها فکر می‌کنم که دارم زیادی سخت می‌گیرم. وقتی روی کارهام زوم می‌کنم. می‌بینم که باگی نداره هم‌چین. اما وقتی کلی نگاه می‌کنم می‌گم مگه می‌شه ویندوز باگ داشته باشه، من نداشته باشم؟ حسین! مثل احمق‌ها خودت رو نزن به اون راه!

 

بعدش که می‌گم چشم، نمیفهمم که کدوم راه...

سردرگم‌م.

 

 

 

خانه‌ام آتش گرفته، آتشی جان‌سوز

 

 

 

 

خاطرات آدم‌ها یکی از کم‌یاب چیزهایی‌ه که زندگی رو تحل‌پذیرتر و دوست‌داشتنی‌تر می‌کنه.

خاطرات ما، همه‌ی کلاس‌ها، آزمون‌های زورکی، کارسوق‌ها، المپادهای رنگارنگ، مسابقه‌های رباتیک، افطاری‌ها و شله‌زردها، کنکور و درس‌خوندن‌ش، همه‌ی اخراج‌ها از کلاس، پشت در دفتر ایستادن‌ها... همه‌‌ی دوستی‌های چند ساله، اشک‌ها و لبخندهامون زیر یک نام بود: سمپاد.

حتی اگر فرقی نداشت که داشت، اولین تکه‌های پازل هویت ما رو کنار هم گذاشت. رنگ‌بندی‌ش رو معلوم کرد. اولین برخورد ما با اجتماع از سمپاد بود. زاویه‌ی اولیه‌ی حرکت رو به ما داد.

هنوز هم بعد سال‌ها تا اسم سمپاد میاد گوش‌هامون تیز می‌شه. یواشکی سمپاد دات اینفو رو باز می‌کنیم تا وسط سمپادی‌های جدید اسم‌های آشنا در بیاریم. هنوز هم به پسرخاله‌ای که تازه سمپادی شده به چشم دیگه‌ای نگاه می‌کنیم. برامون مهم‌تر شده انگاری. هنوز هم بعد از چندین سال از اون روزها راحت‌تر به سمپادی‌ها کار می‌دیم و ازشون کار می‌گیریم. راحت‌تر عاشق‌شون می‌شیم. هنوز هم اول هر سال بعد از گشتن دنبال تعطیلات، 14 اردیبهشت رو نگاه می‌کنیم تا ببینیم چقدر تقویم تازه‌خریده دقیقه. روز استعدادهای درخشان رو داره؟ سمپاد هرچه که هست، با همه‌ی کاستی‌ها، خونه‌ی ما بود. هویت‌مون. سمپاد مال ماست.

بغضی که به این خونه وجود داره رو نمی‌فهمم. حسادت به امکاناتی که هیچ‌وقت نبوده، به مشکلاتی که هیچ‌وقت عاملی از سمپاد نداشته، به افتخارهایی که با دست خالی و دلی عاشق، علامه‌حلی‌ها و فرزانگانی‌ها به دست آوردند، تا هر مسئول در هر دوره، کارنامه‌ی ضعیف‌ش رو با بیست‌های اون‌ها بپوشونه و مدال‌ها رو به رخ بکشه و جای پاش رو محکم‌تر کنه، و تبرش رو برای قطع این درخت تیزتر.

سمپاد یک خونواده ست. خونواده‌ای که خیلی راحت می‌تونه نسل به نسل بزرگ‌تر بشه، قوی‌تر بشه و همراه خودش همسایه‌هاش رو بالاتر ببره. سمپاد خونواده‌ی ماست. و به‌ش مدیونیم.

 

تحصن دسته جمعی سمپادی‌ها در اعتراض به انحلال خونواده‌شون:  1شنبه 11بهمن ساعت 10 صبح

روبروی ساختمان آموزش و پرورش کل تهران، خ وصال شیرازی. خ ایتالیا. خ سرپرست. جنب دبیرستان فرزانگان تهران

در همین راستا:

http://www.sampadia.com/blog/nodet-intergradation-story.html

http://sampadportal.com/125/comment-page-1

http://sampadarak.blogfa.com/post-11.aspx

 

 

 

  

ناتویتری 7

 

 

به شاد بودن ادامه بده. لطفا. شاید تو این مدت که ندیدمش، جهش ژنتیکی چیزی پیدا کرده باشه و مسری شده باشه. غم که این‌طوری شده.

 

 

داغ بر دل می‌نشانم

 

 

 

خیلی وقت شده. بیست و چند روز و چهل و چند روز خیلی است. بسیار پیش آمده بیش از این‌ها از دوستی سراغ نداشته باشم. اما در خیالم، دست‌کم در خیالم آرام بودم به آسایش همه‌ی نزدیکان. غمی نبود. هنوز هم بسیار از دوستان هستند که بیش از این‌هاست که خبری ازشان ندارم، اما خبر بدی هم ندارم. بی‌خبری، خوش خبری‌ست.

وقتی دانستی اما، فرق می‌کند.

وقتی دانستی فرق نمی‌کند! فرق نمی‌کند که رفیق گرمابه و گلستان است یا تنها دوباری هم‌نوردش شدی. فرق نمی‌کند دوستی چندساله است، یا تنها خاطره‌ای مشترک در روزی شاد تو را به او پیوند می‌زند.

می‌دانی. می‌دانی و اگر نگران نشوی، اگر گریه نکنی، اگر تلاشی نکنی، نه به کیش‌ت رفتار کردی، نه به عقلت پاسخ گفته‌ای و نه همراه با انسانیتت بودی. و آن زمان است که چون گوساله‌ای هستی که خواهرت را، برادرت را پیش چشمانت پی می‌کنند و تو به نشخوار کردن خود دل‌شادی. آن زمان است که اسلام تو، و حتا انسان بودن تو، ادعایی مضحک است.

چیزی ندارم برای فدیه. بر تلاشم راه‌رویی نیست. و هر کاری ابتر خواهد بود. اما هنوز باور دارم انسانم، و خدایی دارم که قول داده برای بندگانش کافی باشد. نمی‌گذارم از یادم بروید. نمی‌گذارم روزی شب شود و به یادتان نیفتم. نمی‌گذارم عادت، من را با بهایم یکی کند. روزها بیایند و بروند و کسی لای برگه‌های کتاب و واحدهای درس و فشار کار و سرگرمی‌های روزانه گم شود. چون می‌دانم و از زمانی که می‌دانم، دیگر با آن‌که نمی‌داند یک‌سان نیستم. حتا اگر به جبر هم شده، به زور تازه کردن زخمی، یا ریاضتی، فراموش نمی‌کنم دردتان را. تا دست‌کم آسوده باشم که برای انسان بودنم تلاش کردم.

با آهنگ قدم‌هایت، هم‌نورد، باز هم صعود می‌کنم. در همین بهار کوه‌نوردان. که واقعن بهار است.

 با گرمای حضورت باز جشنی می‌گیرم. این بار فراغت تو را. با شیرینی حضورت افطار می‌کنم.  به همین زودی.

........

بسم الله الرحمن الرحیم. والضحی. واللیل اذا سجی. ما ودعک ربک و ما قلی... و اما بنعمه ربک فحدث

 

 

 

moment of truth

 

 

 

ناگهان یاد روزهای خاصی افتادم. روزهایی که انصافن روزهای بدی نبودند، و از بودن‌شون ناراحت نیستم. روزهایی که پایه‌ی اتفاق‌های بسیار دوست‌داشتنی هم بودند. اما یادآوری خاطرات‌ و شرایط اون روزها راحت نیست. خیلی‌هاش رو به کسی نگفتم، و بسا که تا مدت‌ها بعد هم به کسی نگم. اما این هیچ از حقیقت بودن‌شون کم نمی‌کنه. حتی اگر بازگو نشن، اثرشون روی زندگی‌م خیلی محسوسه. روی نگاه‌م به خودم، آینده، دیگران، اتفاق‌ها، سختی‌ها... شاید اگر این بخش توی زندگی من نبود اتفاقی نمی‌افتاد، اما اگر برای هیچ‌کس تکرار نمی‌شد، قضیه مسلمن فرق می‌کرد.

پ‌ن. هر روز جهان است و فرازی و نشیبی  / / این نیز نگاهی‌ست به افتادن سیبی

 

 

 

حافظ-ناتویتری 6

 

 

حافظ تنها کسی‌ه که با باد صبا هم حالی‌به‌حالی می‌شه. هیچ‌کدوم‌مون به کمتر از بارون رضایت نمی‌دیم.

پ‌ن. قدسيان گویی که شعر حافظ از بر مي‌کنند

 

 

اندی-ناتویتری 5

 

 

زمونه با عاشقا، کی گفته مهربونه؟

 

 

ناتویتری 3

 

 

چرا گفتن "دلم برات تنگ شده"، از "میس یو" سختتره؟ به خاطر زبان فارسیه یا فارسی زبان بودن ما؟

 

 

ناتویتری 2

 

بلک‌کتز مثل فجر سپاسی  بازیکن‌های زیادی رو تحویل جامعه داده. شهبال هم شده شاغلام



شاه، دزد، جلاد، وزیر

 

 

 

چهار حالت داشت. به احتمال مساوی شاه، دزد، جلاد یا وزیر بودی. دزد نقش خودش رو به صورت حافظه‌دار ایفا می‌کرد، اما در دور جاری کاملا منفعل بود. جلاد برحسب شانس، ویزیر یا دزد رو تعزیر می‌کرد. وزیر بی‌عرضه‌ترین شخص بود. نقش تصمصم‌گیرنده‌ای نداشت و اگر درست تشخیص می‌داد از دور بازی حذف می‌شد. اگر اشتباه حدس می‌زد ورق برمی‌گشت. درست مثل بازی موش زندانی، بالاخره ورق برمی‌گشت. شاه هم بزرگ‌ترین تصمیم‌ها رو می‌گرفت. بیشتر برای خودش.

دور او و دوم رندوم بود. دست‌گرمی. با سبیل پنبه‌ای و بخشش شروع می‌شد. چند دور که از بازی می‌گذشت، شانس مبتدی و سرخوردگی‌های ناشی از واپس‌زدگی‌های میل قدرت‌طلبی(!) باعث می‌شد شاه خدایی کنه و قدرتش رو به رخ بکشه؛ خصوصا وقتی چند دور پشت سر هم شاه می‌شد. نرم‌نرم این قدرت‌طلبی و عصیان دیگران وقتی به قدرت می‌رسیدند تنبیه‌ها رو سنگین‌تر می‌کرد. البته در اون سن و سال نمی‌تونستیم شباهتی بین عصیان‌گر و زاپاتا پیدا کنیم.

بعد از مدتی اگر بازی ادامه پیدا می‌کرد، گاوبندی‌ها شروع می‌شد. دو گروه دونفره باهم لابی می‌کردند و هر نقشی که داشتند به هم حال می‌دادند.یا این‌که به دلایلی -مثل محبوبیت یک نفر- یک گروه سه‌نفره پیدا می‌شد.بازی یک‌قطبی می‌شد و به لجن کشیده می‌شد. لوس و بی‌مزه و یک‌طرفه و بغض‌آور.

گاهی یک نفر کیاست به خرج می‌داد. در این گروه بود، اما به اون گروه هم باج می‌داد و امتیاز می‌گرفت. چون اکثرا بازی طولانی نبود قبل‌ترها فکر می‌کردیم که این‌ها باهوش‌ترین مردمانند.

معمولا بازی زیاد ادامه پیدا نمی‌کرد. مامان‌ها وقتی بچه‌های سیاه وکبودشون رو می‌دیدند و حرف‌های بد که یاد گرفتند رو می‌شنیدند زود بساط بازی رو به هم می‌زدند. اما چند بار بازی خیلی طولانی شد. حدود 15 تا 20 راند!

فهمیدم که آدم‌های باکیاست در درازدت بدبخت‌ترین آدم بازی می‌شن. بعد از رو شدن روندشون، عموما سیبل حمله‌ی سه نفر دیگه می‌شن. هم بازی خراب می‌شد هم خودشون تو عذاب بودند. اما اگر این حالت نبود، به‌تدریج اول یاد می‌گرفتند که حکم‌های سنگین رو سبک اجرا کنند. و بعد یاد می‌گرفتند حکمی که این دور صادر می‌کنند در 3 دور بعدی دست‌کم یک‌بار روی خودشون اجرا می‌شه. بازی به یک تعادل پایدار می‌رسید. همه بلندمدت‌تر فکر می‌کردند، نه خبری از تعزیر بود و نه اجرای شدید. چهار گروه عملن مجزا و مساوی. بازی لوس می‌شد. از هیجان می‌افتاد قلم و کاغذ پیدا می‌شد برای اسم‌فامیل، یا وقت غذا (نهار یا شام یا افطار، بسته به مهمانی) می‌شد.

حیف که مادرها هیچ‌وقت حاضر نیستند بچه‌ها هزینه‌ی چشیدن دموکراسی رو بپردازند. دموکراسی بدون هیجان، لوس. تعادل پایدار.

پ‌ن. چندباری به خاطر کمبود بازیکن این بازی رو با حذف وزیر و نقش تخیلی‌ش بازی کردم. واقعا بهتر از چهارنفره‌ست. لابی دوبه‌دو توش ممکن نیست. فقط ممکنه دو نفر باهم لابی کنند و قبل از رسیدن به تعادل اشک نفر سوم در بیاد.

 

 

 

تابع انتگرال‌گیر

 

 

یادت باشه یا نباشه، زندگی تابع انتگرال‌گیری از گذشته‌ست. حتی اگه بخش‌هاییش رو یادت رفته باشه، وقتی فراز و فرود قسمت‌های دیگه‌ای از زندگی شبیه بخش‌های فراموش شده باشه، با حافظه بودن زندگی رو حس می‌کنی

 

 

زنبور*

 

 

 

طرف از شمال شهر می‌خواد بره فرودگاه امام، وسط راه می‌آد میدون فردوسی تا یکی رو هم سوار کنه. بعد از این‌که هشت دور میدون رو دور می‌زنند اون رو سوار می‌کنند: تو ولی‌عصر. ادامه‌ی این راه به فرودگاه امام از حکیم می‌گذره.

از فرودگاه امام به سمت تهران. وسط راه تو همت یارو شاکی می‌شه و می‌گه بزن تو خاکی. ماشین رو کنار جالیز و اسکلت نایلون‌های کشت گل‌خونه‌ای می‌بینیم. تو مایه‌های ورامین و شهریار.

...

رو مخ بودن این باگ‌ها نذاشت خیلی به اصل داستان توجه کنم. این‌که دکتر چی شد؟ این پسره، داماد، چکاره بود؟ مرجان خانم از کجا اومد اون‌جا... اینا چرا کسی رو نداشتند؟ حالا که کسی رو نداشتند چرا تالار عروسی پر بود؟ چرا عروسی مثل جشن‌های شبکه 3 هم مختلط بود هم مودب؟ چرا عروس که تنها اومد کسی به کفشش هم نگرفت؟ چرا عروس گریه می‌کرد باز هم کسی به کفشش نگرفت؟ در نهایت داستان ناموس‌پرستی چی شد؟...

 همیشه فکر می‌کردم که ایستا فکر می‌کنم. اما کیمیایی با موندن تو فیلم‌فارسی‌ها من رو به خودم امیدوار کرد.

پ‌ن. اولین بار وقتی واسه بار اول «عقاید یک دلقک» رو دستم گرفتم فکر می‌کردم اگر این رو من نوشته بودم باز هم کسی می‌خوند؟

حالا هم به این فکر می‌کنم اگر مسعود کیمیایی «محاکمه در خیابان» رو نمی‌ساخت، باز هم کسی اون رو می‌دید؟

* تکیه کلامی که به قول دکتر چمران آخر نفهمیدیم یعنی خوبه یا بد؟

 

 

 

 

فصل‌الخطاب

 

 

 

گل از ما...

-         دست به میله فوله، لایی هم دوتا حسابه

-         دست به مهره حرکته...

-         ... آقا! جر نزنیا!

...

دنیا با این قوانین چقدر قشنگ‌تر بود

پ‌ن. دارم لابلای خاطراتم دنبال باقی قانون‌ها می‌گردم