سال‌های قبل همیشه نزدیک نمایش‌گاه کتاب عزا می‌گرفتم که چی بخرم. در واقع شاید هیچ فرقی نکند از نمایش‌گاه کتاب بخری یا انقلاب. اما نمایش‌گاه کتاب حس دیگری القا می‌کند. بعد از عزا گرفتن دربه‌در لیست‌های پیشنهادی دیگران می‌شدم تا لیستی که داشتم کامل می‌شد. اما کار از کار گذشته بود و روز نمایش‌گاه چیزی برای خرید نداشتم. لیست کتاب‌ها می‌ماند برای کل سال تا به تدریج، با پیش‌آمد حال مساعد و وقت مناسب یکی‌یکی یا دوتادوتا ان‌ها را بخرم و انبار کنم. ام‌سال دیگر لیست پیشنهادی کسی را نگرفتم. حتا دوستانی که هر سال پیشنهاد می‌دادند هم انگار ام‌سال روندشان را عوض کردند و خبری از پیشنهادشان نشد. چیزی به آن برگه‌ که بعد از 4 سال به وصیت‌نامه‌ی شهید و جگر زلیخا شبیه‌تر است تا لیست کتاب اضافه نکردم. گوشه‌ای نشستم و کتاب‌های توقیفی را می‌شمارم. تا در زمانی، یک سال بعد، چند سال بعد، آن‌ها را بخرم یا بگیرم و بخوانم.

کم‌ترین خوبیش این است که در هجوم کتاب می‌دانی چیست که خواندنش و داشتنش لازم است. این اما صبر زیادی می‌خواهد.