هوا را از من بگیر، خنده‌ام را نه

 

جشن سپندارمذگان-1385

دو سال گذشته فقط. دو سالی که خیلی زود گذشت، خیلی پرنوسان بود و هیچ‌جا حساب نمی‌شه. جز لابلای خاطرات ریز و درشت و تلخ و شیرین و با رنگ‌بندی و سایزبندی‌مون. حتی اگر این دوسال هیچ به رزومه‌مون اضافه نکرد، اگر هیچ تاثیر مثبتی روی معدلمون نذاشت، حتی اگر برآیند اشتباهات‌مون بیش از کارهای درستمون باشه دوست داشتنی بود.

هرچند که ایمان دارم واقعیت خیلی متفاوته. می‌دونم که همه‌ی اشتباهاتمون، همه‌ی بچگی‌ها و خامی‌هامون یک جا به دردمون می‌خوره. اصلا به دردمون خورده. همین که هنوز خیلی اشتباه‌ها رو نکردیم، همین که کارهای درستی رو هم انجام دادیم وهمین که الان این‌شکلیه متاثر از کارهامونه. کارهایی که بدون اون‌ها "این" نبودیم.

دیوانگی‌های ساختاریافته چیزی نیست که توی رزومه‌ای بیان. چیزی نیست که ازش به خوبی یاد کنند، اما حاضر نیستم از دستش بدم. همین که یک لحطه رو بدون فکر بگذرونی، همین که خاطره خوشی داشته باشی کافیه. مگر زمان ما چقدر ارزش داره و چقدر براش زحمت می‌کشیم که انتظار بیش از این ازش داشته باشیم.

روز خوبی بود. روزی که فراموشش نمی‌کنم. و توی ذهنم به عنوان یک چک‌پوینت ثبت می‌کنم. خاطزات خوب و بد زیادی از این روز نشات گرفت، اما هیچ‌وقت حاضر نیستم این روز رو جزو اشتباه‌های زندگیم بیارم. جزو دیوانگی‌های ساختار یافته چرا.

الان زمین تا آسمون با این عکس فرق کردیم. بزرگ شدیم و اکثرا این‌قدر خوشحال نیستیم. شاید از اون جمع چهار (و به روایتی پنج) نفره که این برنامه رو جور کردند هیچ‌کس دیگه حاضر نباشه دوباره چنین کاری بکنه. اید اگر به گذشته برگردیم هیچ‌کدوم حاضر نباشند کارشون رو تکرار کنند. اما مطمئنم بازهم همین‌کار رو می‌کردم. مطمئنم اگر فرصتش باشه، بازهم به چنین کاری نه نمی‌گم.

گاهی توجیه‌پذیر نبودن یک کار دلیل خوبی برای انجامشه.

 

 

 

آرامبخش

 

 

تو که می‌آیی برای لحظه‌ای آرام می‌گیرم. اصلا لحظه‌ای غم‌های عالم را فراموش می‌کنم در سپیدی روی تو. آرامشت زمان را نگه ‌می‌دارد تا زیبایی‌های تو را نگاه کند، زمان ایستاده هم که دیگر غمی ندارد. خرامان خرامان می‌آیی و   نرم و ناز جلوه می‌کنی و آرام می‌گیری. آرام می‌کنی.

 

 

 

من، خدا و زمان

 

 

روز خوبیه

چقدر ساده فعل‌های مضارع به ماضی تبدیل میشن

 

همه کارهایی که می‌خواستم رو انجام دادم. خدا هم لابلای کارهایی که داشت انجام می‌داد مدام کمک می‌کرد. مست مست بودم از این‌که اینقدر من و خدا باهم مچ شدیم. اصلا نکنه خدا داره اون بالا به کارهای من می‌رسه؟

شب شد.

 

حدسم درست بود. خدا دقیقا داشت به کارهای من می‌رسید. مثل همیشه که گاهی می‌فهمم و  بیشتر نه. مثل امشب که فهمیدم. زمانی‌که نتیجه‌اش اومد. مثل امشب که به چشم به هم زدنی خوشی‌های روزم با یک خبر کوچک فروکش کرد. یکی دو ساعت بعد هم با یک خبر کوچک دیگه اشکم رو درآورد.

بی‌تاب بی‌تاب به زندگی لعنت می‌فرستم. یادم می‌ره که خودش بهتر از من می‌دونه. یادم میره موهبتهایی رو که مصیبت به نظر میان. یادم میره که مشکلات ما از طلب کردن روزی پیش از زمان مقرره. یادم میره "که رای پیر از بخت جوان به". همه‌ی این‌ها رو فراموش می‌کنم. دیگه به این فکر نمی‌کنم که خدا همون خدای صبحه. همون که داشت پا به پای من راه میومد و به کارهای من می‌رسید. دیگه به این فکر نمی‌کنم که خدا هنوز هم داره به کارهای من می‌رسه، فقط نتیجه‌ش رو بعدا میبینم. یادم می‌ره که عهد کرده بودم که دامنه و فرکانس تغیّرات رو کم کنم

روز خوبی بود

 

دیگه به این فکر نمی‌کنم که این هم خیلی زود ماضی میشه. حتی ماضی بعید.

 

 

 

 

 

 

 

خیال

 

 

 

 

تلاشم رو می‌کنم. فایده‌ای نداره. بیشتر تلاش می‌کنم. نمی‌تونم. همه‌ی تلاشم رو می‌کنم. نمی‌شه.

دلگرمی و کله‌ی داغ خیال رو راه می‌ندازه. و دیگه نمی‌شه جلوش رو گرفت. ایستاده و نشسته و به پهلو خوابیده هم نداره. حتی اگه به کارهای دیگه‌ت هم برسی، به همه‌شون، نمی‌شه گفت از خیال بیرون اومدی. تنها فواره‌ای که سرنکون نمی‌شه همین فوران خیاله.

نمی‌خوام جلوت رو بگیرم. هرچند اگر بخوام هم نمی‌تونم. باهات کنار می‌آم. راه می‌آم. کج دار و مریز ادامه می‌دیم. فقط تا جایی من رو هم با خودت ببر که یهو با مغز نخورم زمین.

قشنگه، اما حیف نمی‌شه دنیای خیال رو با واقعیت یه‌جا جمعش کرد.