The Incredibles

 

 

 

باورم نمی‌شد در شریف کسی باشه که ندونه مک‌دونالد چیه.

باورم نمی‌شد کسی در شریف پیدا شه که تصورش از بارداری کمی فراتر از نصف شدن یک سیب چیزی در حد گرده‌افشانی- باشه

باور نمی‌کردم در شریف دو پسر حلقه به گوش هم‌جنس‌باز پیدا شن.

حدس هم نمی‌زدم در شریف کسی باشه که پورنوگرافی ببیند، اما صدای خواننده‌ی زن را با این استدلال گوش نکنه که « آدم شاید دزدی کنه، اما قتل که نمی‌کنه»

باور نمی‌کردم در شریف انسان‌هایی رو پیدا کنم که شیفته‌ی رفتار و طرز فکرشان شوی . انسان‌هایی که ندونی چطور می‌شه آن‌ها را بیش از یک روز تحمل کرد.

نیازمندی بعضی شریفی‌ها و بی‌نیازی بعضی دیگه رو باور نمی‌کردم.

باورم نمی‌شد شریفی‌هایی رو که به نمره‌هاشون مثل عروسک‌هاشون (!) دل بستند.

شریفی‌هایی که از هفت دولت آزادند رو هم باور نمی‌کردم.

باورم نمی‌شد شریف این‌طور باشه. اما همون موقع هم فکر نمی‌کردم شریفی شم.

به این فکر می‌کنم که تاثیر شریفی‌ها روی محیط‌شون بیشتره یا تاثرشون از اون. کدوم سهم بیشتری توی ساختن دیگری داشتن؟

خوشحالم. اما هنوز هم نمی‌تونم باور کنم که این یک نمونه‌ی خوب از جامعه‌ست. نمی‌تونم باور کنم که دنیای واقعی همین‌قدر باورنکردنی، مختلف، متضاد و چیزهای دیگه‌ست. اگه این‌طوره، چطور هنوز هم متعادل و پابرجاست؟

متفاوت بودن در شریف خیلی ساده‌تر از جاهای دیگه‌ست. هنوز نمی‌دونم که متفاوت‌ها به شریف میان یا شریفی‌ها متفاوت می‌شن.

 

 

خالی یعنی بی تو

 

 

 

دوباره شب‌های بدی سراغم اومدند. شب‌هایی که جز سلامی و علیکی، چشم‌هام اینقدر باز نمی‌مونه که تو رو نگاه کنه. مغزم برای این‌که تو رو پشت پلک‌های بسته‌م تصویر کنه خوابه. مدت‌ها قبل از بسته شدن پلک‌هام. شب‌هایی رو می‌گذرونم که اینقدر می‌کشمشون (کسر و ضم کاف فرقی نداره) تا خواب سراغم بیاد و دیگه نتونم به تو فکر کنم. دلم برای روزهای قبل تنگ شده. روزهایی که حتی گاهی همه‌چیز پس‌زمینه‌ی وجود تو بود.

زندگیم رو خیلی پر می‌دیدم. می‌ترسم از این‌که تو رو از دست بدم. تو تنها پر کننده‌ی زندگیم بودی. روزهایی که تو رو حس نمی‌کنم زندگیم مثل یک کامپوزیت بدون پرکننده می‌شه. رشته‌های درهم تنیده، بی مقاومت، بی شکل، بی ارزش، رو به اضمحلال.

می‌ترسم از این‌که این رو به زبون بیارم که داغ نداشتنت رو پشت دستم بذار تا همیشه در یادم بمونی. همیشه وقتی گمت می‌کنم سر راه منتظر من بودی. ازم نخواه که یک شبه یاد بگیرم چطور باید بیام منت‌کشی. شب‌های بی تو خیلی خالیند، روزهای بی تو خیلی بی‌ معنی.

نایی برای تهجد ندارم، آبرویی هم نمونده. جای خالیت رو برای خودت نگه می‌دارم. با چیز دیگه‌ای پر نمی‌شه.

پرم کن. یادت رو برام گاه به گاه نگذار

 

 

 

 

 

فال

 

 

 

چشم‌هات رو می‌بندی. دست‌هات رو از هم باز می‌کنی. دوتا سبابه‌ت رو به سمت هم نشونه می‌گیری و به هم نزدیک می‌کنی. اگر به هم خورد، خیلی محتمله که پیشامد دلخواهت رخ بده. اگر به هم نخورد هیچ تضمینی نیست که رخ بده، هیچ تضمینی هم نیست که رخ نده.

با گذر زمان و بزرگ شدن همون‌قدر که به اعصابت مسلط می‌شی و شهود بهتری  از محل نسبی دست‌هات پیدا می‌کنی، به اتفاق‌های دور و برت هم مسلط‌تر می‌شی. نقش تو توی پیشبردش بیشتر می‌شه.

اتفاق‌ها بیشتر رنگ خواسته‌های تو رو می‌گیره و انگشت‌هات بیشتر به اراده‌ی تو حرکت می‌کنند. رشد متناسب احتمال قوع دو یشامد. کیه که نخواد اون‌ها رو به هم مربوط کنه؟

این روند ادامه داره تا زمانی‌که برای اولین بار مطمئن از اثر خودت روی اتفاق، مغرورانه با خودت شرط می‌بندی. حتی ذست‌هات رو هم به هم نزدیک نمی‌کنی. پیر شدن از همون‌جا شروع میشه. تسلط به خودت و دستهات به همون سرعت کم می‌شه که دنیا از دستت خارج می‌شه.

فال مزخرفیه، اما ایده‌ی جالبی پشتش خوابیده.

 

تکمله. قهوه‌ات را بنوش و باور کن، من به قنجان تو نمی‌گنجم