دوباره شب‌های بدی سراغم اومدند. شب‌هایی که جز سلامی و علیکی، چشم‌هام اینقدر باز نمی‌مونه که تو رو نگاه کنه. مغزم برای این‌که تو رو پشت پلک‌های بسته‌م تصویر کنه خوابه. مدت‌ها قبل از بسته شدن پلک‌هام. شب‌هایی رو می‌گذرونم که اینقدر می‌کشمشون (کسر و ضم کاف فرقی نداره) تا خواب سراغم بیاد و دیگه نتونم به تو فکر کنم. دلم برای روزهای قبل تنگ شده. روزهایی که حتی گاهی همه‌چیز پس‌زمینه‌ی وجود تو بود.

زندگیم رو خیلی پر می‌دیدم. می‌ترسم از این‌که تو رو از دست بدم. تو تنها پر کننده‌ی زندگیم بودی. روزهایی که تو رو حس نمی‌کنم زندگیم مثل یک کامپوزیت بدون پرکننده می‌شه. رشته‌های درهم تنیده، بی مقاومت، بی شکل، بی ارزش، رو به اضمحلال.

می‌ترسم از این‌که این رو به زبون بیارم که داغ نداشتنت رو پشت دستم بذار تا همیشه در یادم بمونی. همیشه وقتی گمت می‌کنم سر راه منتظر من بودی. ازم نخواه که یک شبه یاد بگیرم چطور باید بیام منت‌کشی. شب‌های بی تو خیلی خالیند، روزهای بی تو خیلی بی‌ معنی.

نایی برای تهجد ندارم، آبرویی هم نمونده. جای خالیت رو برای خودت نگه می‌دارم. با چیز دیگه‌ای پر نمی‌شه.

پرم کن. یادت رو برام گاه به گاه نگذار