سبز تویی که سبز می‌خواهمت*...

 

 

 

نشستم توی اتاق. دوستم باز فیلمی را گذاشته. بخش مهمی از زندگی من.

یاد روزهای عجیبی می‌افتم. می‌خواهم دردش را به یاد نیاورم. نگاه نمی‌کنم. صدای فیلم، طعم لذت‌های آن دوران را به یاد می‌آورد. امیدها، تلاش‌ها، گرمای نگاه غریبه‌ها. تلاش می‌کنم ذهنم را منحرف کنم. یکی از هزاران تلاش مذبوحانه‌ی من. فیلم را می‌شنوم. سرم را پایین می‌ندازم تا دوستم اشکم را نبیند. خاطرات گرم اشک‌آلودم را می‌شنوم. خاطرتی که هرکدام به گوشه‌ای از این شهر پیش‌ازاین پرامید ربط دارد.  خاطراتی از سالی که خیلی بیش از یک سال من را بزرگ کرد. سالی با یک بهار کوتاه، و یک زمستان خیلی بلند.

*: قطعه‌ای از فدریکو گارسیا لورکا

 

 

 

 

ستم

 

 

 

حق جز این‌که گرفتنی‌ست و نه دادنی، دو خاصیت مزخرف دیگر هم دارد.

حق ایجادشدنی‌ست. چهار بار که ادعایی بکنی -بسته به کمیت و کیفیت مهره‌ی مارت- دیر یا زود ادعایت حق تو می‌شود. فرق نمی‌کند این حق چقدر بزرگ باشد. حق تملک بر آینده و سرنوشت دیگران باشد یا حق رشوه گرفتن یا حق غصب عدوانی فلسطین، یا استفاده از لیوان شخصی دیگران، یا بددهنی کردن یا متوقع بودن. مهم این‌ست که برای تو ایجاد می‌شود. خلق‌الساعه. از هیچ.

فراموش شدنی‌ست. مدتی که مطرحش نکنی، از دیگران نخواهی‌ش؛ و اگر طلبیدنش سخت است در موردش غرغر نکنی و حرف نزنی فراموش می‌شود. این ‌هم کوچک و بزرگ ندارد. کسی یادش نمی‌ماند که آزادی و اختیار تو حق توست. زندگی کم‌دغدغه، مسافرت، ... همه یادشان می‌رود که تو هم حق داری ضعیف باشی. نتوانی. کم بیاوری. جز غم‌های مقدس و محترم که دیگران دارند غم‌های کوچک داشته باشی. غر بزنی سر زندگی گاه‌گاه ناخوشایند. رو ترش کنی. به‌ت بر بخورد، دلت بگیرد، تنگ شود، هوای گریه داشته باشی...

مهم این‌ست که از تو سلب می‌شود. هیچ می‌شود.

بعدترها جلوی آدم را می‌گیرند که چرا به خودت ظلم کردی و حق‌ت را نخواستی؟ حقی را پای‌مال کردی؟

 

ربَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ