نشستم توی اتاق. دوستم باز فیلمی را گذاشته. بخش مهمی از زندگی من.

یاد روزهای عجیبی می‌افتم. می‌خواهم دردش را به یاد نیاورم. نگاه نمی‌کنم. صدای فیلم، طعم لذت‌های آن دوران را به یاد می‌آورد. امیدها، تلاش‌ها، گرمای نگاه غریبه‌ها. تلاش می‌کنم ذهنم را منحرف کنم. یکی از هزاران تلاش مذبوحانه‌ی من. فیلم را می‌شنوم. سرم را پایین می‌ندازم تا دوستم اشکم را نبیند. خاطرات گرم اشک‌آلودم را می‌شنوم. خاطرتی که هرکدام به گوشه‌ای از این شهر پیش‌ازاین پرامید ربط دارد.  خاطراتی از سالی که خیلی بیش از یک سال من را بزرگ کرد. سالی با یک بهار کوتاه، و یک زمستان خیلی بلند.

*: قطعه‌ای از فدریکو گارسیا لورکا