امتحان

 

 

 

 

همه ی برگه ها رو کنار میگذارم.

یادداشت هام رو دورتر از اونی که حس برداشتنش رو داشته باشم. هرچی کتاب و جزوه هست میریزم وسط تا...

                    به تو فکر کنم

  

 

 

 

خودنویس

 

چند روز پیش خودنویسم شکست. علاوه بر اینکه این کوچولوی نارنجی قدیمی هدیه ای از طرف یه موجود دوست داشتنی بود، چون خیلی بهش عادت کرده بودم خیلی دلم میخواست یکی مثلش رو پیدا کنم.

برای همین وقتی بعد از زیر و  رو کردن بازار تونستم یه کوچولوی زشت آبی قدیمی (ساخت آلمان غربی!) دیگه پیدا کنم خیلی ذوق کردم. دوستی که من رو توی اون حال نیمه مست دید گفت "خوشحال شدن با چیزهای کوچیک هنر بزرگیه." البته من چون هنوز گرم بودم نفهمیدم چی میگه؛ سری تکون دادم و به دِلِی دِلِی کردن ادامه دادم، ولی موقع خواب که هشیارتر شده بودم به این حرف فکر کردم.

از آخرین باری که با یه اتفاق کوچیک یه روز خوشحال بودم دست کم پنج سالی میگذره. به راحتی میتونستم خیلی خوشحال تر از اینی که هستم (حتی!) زندگی کنم. حیف که این هنر بزرگ رو ندارم.

جدی چطور میشه این کار رو یاد گرفت؟

*******

پ ن. پست با تاخیر

پ ن۱. قبلا  میخواستم برای خودنویسم سوگنامه بنویسم، بهتر!!

پ ن۲. توی بازار فهمیدم هنوز نسل آدمهایی که برای کمک به غریبه ها خودشون رو به زحمت میندازن منقرض نشده. و نسل حاجی بازاریهای بابابزرگ دوست داشتنی توپول. اگه تونستم درباره اش حرف میزنم.

 *********

پ پ ن ها. پیدا کردن جنس های قدیمی خیلی سخته ها! از اون بدتر اینه که همه آدم رو یه جوری نگاه میکنن. من که فنا شدم، شما برای زندگی راحت تر از نوستالژی پرستیتون کم کنید.

 

 

 

دلی آرام و قلبی مطمئن

خیلی اتفاقی چند روز پیش موقع مرتب کردن اتاقم بعد از میانترمها، وصیت نامه ی امام رو لابلای وسایلم پیدا کردم. همزمان گزارشهای خبری تلویزیون هم متفاوت با سالهای گذشته سال به سال با امام پیش رفت. اتفاق خوشایندی بود.

کم کم علامت سوال توی ذهنم داره کوچیک میشه. چرا اون موقع اینقدر مردم با امام همراه بودند. چی شده که موقع رحلت امام اون ملت جمع شدند، خیلیها عین چهل روز رو عزا گرفتند. چرا برای هر چیز نظر امام رو میپرسیدند. چرا الان هم برای تایید بعضی کارها، لابلای حرفهای امام دنبال اشاره ای هستند. چررا هنوز هستند کسانی که شب رحلت حتی پیاده میکوبند میرن جماران یا مرقد

نمیتونه همه ی اینها تاثیر جو باشه، میتونه؟

واقعا اتفاق خوشایندی بود.

پ ن. گزارش کامران نجف زاده خیلی عالی بود. اگه تونستم لینکش رو پیدا کنم حتما میذارم.

پ ن2. دکتر شریعتی میگه بهترین راه برای از بین بردن هر چیز بد دفاع کردن از اونه. راست میگه... تصویر ذهنی نسل ما از امام، اون درس مزخرف کتاب بینش سوم دبیرستان و تکرار بی حد جمله های عالی...

پ ن3. "به ملت شریف ایران وصیت میکنم که در جهان حجم تحمل زحمتها و رنجها و فداکاریها و جان نثاریها و محرومیتها متناسب حجم بزرگی مقصود و ارزشمندی و علو رتبه ی آن است"

پ ن4. گاه بزرگی اسطوره هاست که ما رو از اونها جدا میکنه، گاه کوتاهی فکر ما.

پ ن5. از مناسبتی فکر کردن و نوشتن خوشم نمیاد. اتفاقی بود. اتفاقی خوشایند.

 

میزبان

هوای غبارآلود تهران تنها به اندازه یک بوی باران با خاطرات من و تو فاصله دارد. یک بوی باران و یک بغض...

... غروب دلگیر، بهار کویری و غبار همیشگی. وقتی که حتی کاری از نازنین ترینها هم ساخته نیست، دلم به تو خوش بود که تکرار بی معنای سنگ صبور را می شکستی. واژه ها با تو حال بهتری دارند.

حالا غروب، نه! دیگر شب بود، بهار کویری و غبار همیشگی. کمتر پیش می آمد دلم گرفته بماند. گاه بارانی می آمد که آسمان از آن بی خبر بود. تنها من می دانستم و تو... که صاف توی چشمهای من نگاه می کردی... دل ها هم با تو حال بهتری دارند.

 

 

کویر چیزی برای بخشش ندارد، روح بخشنده چرا...

"تنهاییم را با تو قسمت می کنم" بیا. تو میهمان دست و دلبازی من نیستی... میخواهم مهربانی تو میزبان من باشد.

اصلا، تو نگاه مستقیمت را به من بده، من تمام حرفهای دو سالِ بدون تو را. من تمام خاطرات خوبم را به تو می دهم، تو لبخندت را.

دل من هم تنگ شده؛ مثل تو. آخر تو که نیستی بغضهایم را به که بفروشم؟!... گفتم که! دل ها هم با تو حال بهتری دارند.

 

 

هنوز هوا غبارآلود است. بوی باران، که خود باران می آید. هوا هم با تو حال بهتری دارد!

می بینی؟! من از تو دور می شوم، تو از من. اما این جاده است که حرکت می کند. من و تو همان جا. ایستاده ایم. من هم با تو حال بهتری دارم.