خودنویس
چند روز پیش خودنویسم شکست. علاوه بر اینکه این کوچولوی نارنجی قدیمی هدیه ای از طرف یه موجود دوست داشتنی بود، چون خیلی بهش عادت کرده بودم خیلی دلم میخواست یکی مثلش رو پیدا کنم.
برای همین وقتی بعد از زیر و رو کردن بازار تونستم یه کوچولوی زشت آبی قدیمی (ساخت آلمان غربی!) دیگه پیدا کنم خیلی ذوق کردم. دوستی که من رو توی اون حال نیمه مست دید گفت "خوشحال شدن با چیزهای کوچیک هنر بزرگیه." البته من چون هنوز گرم بودم نفهمیدم چی میگه؛ سری تکون دادم و به دِلِی دِلِی کردن ادامه دادم، ولی موقع خواب که هشیارتر شده بودم به این حرف فکر کردم.
از آخرین باری که با یه اتفاق کوچیک یه روز خوشحال بودم دست کم پنج سالی میگذره. به راحتی میتونستم خیلی خوشحال تر از اینی که هستم (حتی!) زندگی کنم. حیف که این هنر بزرگ رو ندارم.
جدی چطور میشه این کار رو یاد گرفت؟
*******
پ ن. پست با تاخیر
پ ن۱. قبلا میخواستم برای خودنویسم سوگنامه بنویسم، بهتر!!
پ ن۲. توی بازار فهمیدم هنوز نسل آدمهایی که برای کمک به غریبه ها خودشون رو به زحمت میندازن منقرض نشده. و نسل حاجی بازاریهای بابابزرگ دوست داشتنی توپول. اگه تونستم درباره اش حرف میزنم.
*********
پ پ ن ها. پیدا کردن جنس های قدیمی خیلی سخته ها! از اون بدتر اینه که همه آدم رو یه جوری نگاه میکنن. من که فنا شدم، شما برای زندگی راحت تر از نوستالژی پرستیتون کم کنید.