چشم‌هات رو می‌بندی. دست‌هات رو از هم باز می‌کنی. دوتا سبابه‌ت رو به سمت هم نشونه می‌گیری و به هم نزدیک می‌کنی. اگر به هم خورد، خیلی محتمله که پیشامد دلخواهت رخ بده. اگر به هم نخورد هیچ تضمینی نیست که رخ بده، هیچ تضمینی هم نیست که رخ نده.

با گذر زمان و بزرگ شدن همون‌قدر که به اعصابت مسلط می‌شی و شهود بهتری  از محل نسبی دست‌هات پیدا می‌کنی، به اتفاق‌های دور و برت هم مسلط‌تر می‌شی. نقش تو توی پیشبردش بیشتر می‌شه.

اتفاق‌ها بیشتر رنگ خواسته‌های تو رو می‌گیره و انگشت‌هات بیشتر به اراده‌ی تو حرکت می‌کنند. رشد متناسب احتمال قوع دو یشامد. کیه که نخواد اون‌ها رو به هم مربوط کنه؟

این روند ادامه داره تا زمانی‌که برای اولین بار مطمئن از اثر خودت روی اتفاق، مغرورانه با خودت شرط می‌بندی. حتی ذست‌هات رو هم به هم نزدیک نمی‌کنی. پیر شدن از همون‌جا شروع میشه. تسلط به خودت و دستهات به همون سرعت کم می‌شه که دنیا از دستت خارج می‌شه.

فال مزخرفیه، اما ایده‌ی جالبی پشتش خوابیده.

 

تکمله. قهوه‌ات را بنوش و باور کن، من به قنجان تو نمی‌گنجم