روز خوبیه

چقدر ساده فعل‌های مضارع به ماضی تبدیل میشن

 

همه کارهایی که می‌خواستم رو انجام دادم. خدا هم لابلای کارهایی که داشت انجام می‌داد مدام کمک می‌کرد. مست مست بودم از این‌که اینقدر من و خدا باهم مچ شدیم. اصلا نکنه خدا داره اون بالا به کارهای من می‌رسه؟

شب شد.

 

حدسم درست بود. خدا دقیقا داشت به کارهای من می‌رسید. مثل همیشه که گاهی می‌فهمم و  بیشتر نه. مثل امشب که فهمیدم. زمانی‌که نتیجه‌اش اومد. مثل امشب که به چشم به هم زدنی خوشی‌های روزم با یک خبر کوچک فروکش کرد. یکی دو ساعت بعد هم با یک خبر کوچک دیگه اشکم رو درآورد.

بی‌تاب بی‌تاب به زندگی لعنت می‌فرستم. یادم می‌ره که خودش بهتر از من می‌دونه. یادم میره موهبتهایی رو که مصیبت به نظر میان. یادم میره که مشکلات ما از طلب کردن روزی پیش از زمان مقرره. یادم میره "که رای پیر از بخت جوان به". همه‌ی این‌ها رو فراموش می‌کنم. دیگه به این فکر نمی‌کنم که خدا همون خدای صبحه. همون که داشت پا به پای من راه میومد و به کارهای من می‌رسید. دیگه به این فکر نمی‌کنم که خدا هنوز هم داره به کارهای من می‌رسه، فقط نتیجه‌ش رو بعدا میبینم. یادم می‌ره که عهد کرده بودم که دامنه و فرکانس تغیّرات رو کم کنم

روز خوبی بود

 

دیگه به این فکر نمی‌کنم که این هم خیلی زود ماضی میشه. حتی ماضی بعید.