طرف از شمال شهر می‌خواد بره فرودگاه امام، وسط راه می‌آد میدون فردوسی تا یکی رو هم سوار کنه. بعد از این‌که هشت دور میدون رو دور می‌زنند اون رو سوار می‌کنند: تو ولی‌عصر. ادامه‌ی این راه به فرودگاه امام از حکیم می‌گذره.

از فرودگاه امام به سمت تهران. وسط راه تو همت یارو شاکی می‌شه و می‌گه بزن تو خاکی. ماشین رو کنار جالیز و اسکلت نایلون‌های کشت گل‌خونه‌ای می‌بینیم. تو مایه‌های ورامین و شهریار.

...

رو مخ بودن این باگ‌ها نذاشت خیلی به اصل داستان توجه کنم. این‌که دکتر چی شد؟ این پسره، داماد، چکاره بود؟ مرجان خانم از کجا اومد اون‌جا... اینا چرا کسی رو نداشتند؟ حالا که کسی رو نداشتند چرا تالار عروسی پر بود؟ چرا عروسی مثل جشن‌های شبکه 3 هم مختلط بود هم مودب؟ چرا عروس که تنها اومد کسی به کفشش هم نگرفت؟ چرا عروس گریه می‌کرد باز هم کسی به کفشش نگرفت؟ در نهایت داستان ناموس‌پرستی چی شد؟...

 همیشه فکر می‌کردم که ایستا فکر می‌کنم. اما کیمیایی با موندن تو فیلم‌فارسی‌ها من رو به خودم امیدوار کرد.

پ‌ن. اولین بار وقتی واسه بار اول «عقاید یک دلقک» رو دستم گرفتم فکر می‌کردم اگر این رو من نوشته بودم باز هم کسی می‌خوند؟

حالا هم به این فکر می‌کنم اگر مسعود کیمیایی «محاکمه در خیابان» رو نمی‌ساخت، باز هم کسی اون رو می‌دید؟

* تکیه کلامی که به قول دکتر چمران آخر نفهمیدیم یعنی خوبه یا بد؟