هنوز آماده نشدیم برای تغییر. هنوز برای کر (care) نکردن، احترام گذاشتن آماده نیستیم. هنوز اگر نه هرچی، اما بسیاری از حرف‌هایی که درباره‌ی آزادی‌های فردی می‌زنیم در حد یک شوخی‌ست. این را برای خودم به ضرس قاطع می‌توانم بگویم. اما با تقریب، برای اگثر جامعه هم صادق است. با تقریب.

دوستی قدیمی از تصمیمش برای تغییر یک عادت غذایی حرف می‌زد. شاید احساس کرده بود که ما (من و دوست دیگر) می‌توانیم از اولین افرادی باشیم که فیدبکی منطقی از این آزمایش/تصمیم می‌دهیم.

طبق عادت معهود جند سال رفاقت، با مخالفت و توی سر و کله‌ی هم زدن و شوخی شروع کردیم. این شوخی‌ها تا انتها ادامه داشت.

بعدتر فکر کردم که من ته دلم از این تصمیم که هیچ ربطی به من نداشت و حتا هیچ تاثیری در رابطه‌مان هم ندارد راضی نیستم. این کار را دوست ندارم، چون با نظر من مخالف است.

تلاش کردم که این زاویه‌ی دید را عوض کنم. آن‌موقع دیگر پیش هم نبودیم و می‌شد تصور کرد که «آره! تونستم این خطور ذهنی رو اصلاح کنم» اما لحظه‌ای بعد به قول خواهرم به علت این معلول که «خطور ذهنی» باشد فکر کردم. یکی از بسیار باری بود که خیلی از خودم ناراحت شدم. که هنوز احترام به تصمیم دیگران، زندگی فردشان، برای من یک رفتار است و نه یک تفکر. رفتاری که تخطی‌پذیر هم می‌شود. هرچه هم مثال بیاورم برای خودم که «هی! تو این‌جا و این‌جا و هزار این‌جای دیگر نظر مخالف خودت رو شنیدی. تحلیل کردی. قبول کردی. سبک زندگی‌های متفاوت و گاهی متضاد رو پذیرفتی، احترام گذاشتی. مدت‌هاست تلاش می‌کنی درباره‌ی کسی، رفتارش قضاوت نکنی؛ حکم ندی. فقط نظاره کنی و ذره‌ذره تجمع شناختت رو بالا ببری»... یک مثال نقض، یک رفتار را نقض نمی‌کند. یک تفکر را چرا.

چه فرقی می‌کند دل‌خوش‌کنک من؟

من باختم.