جذاب‌ترین قسمت دانشگاه برای من نبودن اینرسی تغییر بود. این و رک‌تر بودن دانشجوها با خودشان نسبت به میانگین مردمی که پشت این نرده‌های طوسی راه می‌رفتند- چیزهایی بود که در ذهنم ماند.

ذهن استاتیکی دارم. زمان می‌برد تا چیزی که در آن ثبت شود تغییر کند. حذف شود. در راهم اگر کسی را جایی ببینم، ناخودآگاه اندک انتظاری دارم که وقتی برمی‌گردم هم، همان‌جا باشد.

خلاصه. این دو در ذهنم ماند. برای انجام کاری کافی بود به نظرم درست بیاید. کم‌تر به برخورد مردم فکر می‌کردم.

روزها گذشت تا زمانی که فهمیدم بسیاری از مناسبات و واقعیت‌های جامعه را دیگر نه قبول دارم، نه حاضرم به آن‌ها تن بدهم، و نه حتا این سرباززدن به نظرم مساله‌ی بزرگی می‌آمد. این موضوع هم برایم مهم نیود. به آن بگویید ایده‌آلیسم، یا کله‌شقی، یا خودبرتربینی، یا اصلن درخت... تلاش می‌کردم درخت باشم.

یکی دو  تابوی کوچک و بزرگ را برای خودم شکستم... درخت بودن لذت داشت. تلخ و شیرین بود. اما مشکل، خارج از محیط آزمایش‌گاهی دانش‌گاه بود.

***

جایی آخرهای فیلم شکلات، دخترک از وضع خودشان در این شهر گلایه می‌کند. مادر ناز دخترک را می‌کشد (یا حتا نمی‌کشد. یادم نیست) و می‌گوید «متفاوت بودن ساده نیست». هروقت به این استیصال می‌رسم یاد این دیالوگ می‌افتم.

مثلن در این کارگاه شکلات‌سازی هم تخته بشود. بشود دست‌شویی‌های کلیسای کنارش. یا حتا ابزار و یراق فروشی. یا خواربار بفروشد. مگر چه می‌شود؟ کجای زندگی این شهر از بی‌شکلات ماندن می‌لنگد؟ کجای زندگی آن زن از شکلات نفروختن و بیل و لولا فروختن به هم می‌ریزد؟ اصلن آب از آب تکان می‌خورد؟ جز این‌که یک داستان زیبا به فنا می‌رود، و این‌که از آن دهکده فقط همین شکلات‌فروشی ثبت شد؟

اصلن این چیز مهمی‌ست؟ نداشتن یک داستان خاص، یک شکلات‌سازی برای تعریف کردن پیش نوه‌هایت؟ نمی‌خواهم درش را تخته کنم. اما سخت است. شکلات نه نان می‌شود، نه آب خوش.