این روزها که می‌گذرد تصمیم‌های مهم می‌گیرم. مثل باقی روزهایی که گذشت. تصمیم‌هایم را در مترو، وقتی به شیشه‌ی آینه شده نگاه می‌کنم، یا وقتی مسواک می‌زنم می‌گیرم.

تمام زمانم را صرف می‌کنم. یا در کلاس، یا در شرکت، یا میان دوستان. برنامه‌ریزی بخش‌هایی از روز دست خودم نیست. مثل کلاس و شرکت. اما بخش بزرگی از زمان قابل تنظیم است. کنترل زمانم در دست خودم است. قبل‌ترها نبود. به اختیار خودم می‌سوزانمش. خفه‌ش می‌کنم. به بطالت می‌گذرانمش. به اختیار خودم، اما بی‌دلیل.

شاید فرار می‌کنم. از مسئولیت انتخاب، از سنگینی تصمیم. مدتی نیاز به «نمی‌دانم چی» دارم، تا به شرایط مناسب تصمیم‌گیری برگردم. نمی‌دانم این «نمی دانم چی» زمان است، آرامش است، یا سفر یا کار یا کتاب یا فیلم یا شادی یا هر چیز دیگر. فعلن می‌خواهم فکر نکنم به به چیزهایی که تاثیرگذارند. نیاز دارند به تصمیم و عمل. به درس فکر می‌کنم، می‌خوانمش حتا. فلسفه می‌خوانم. مقاله می‌خوانم. کتاب می‌خوانم. به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم که برای خودم فکر نکنم. ذهنم اما می پرد. می داند که باید فکر کند، تصمیم بگیرد. این است که وقت‌هایی که ساکنم و سکونش به اختیار من نیست شروع می‌کند به فکر کردن و تصمیم گیری. مترو، وقت مسواک زدن، زیر دوش... طبیعت این تصمیم‌ها هم بدون تحلیل، سطحی، احساسی و مناسب مشکلات کوچک است. برای همین گاهی برای این مشکلات کوچک هم حتا ضمانت اجرایی خوبی ندارد. این می‌شود که بیشتر، رها و با گذر زمان تصمیم می‌گیرم.

دور باطلی‌ست، می‌دانم. یک روز همه‌چیز را دور می‌گذارم. دل‌مشغولی‌ها و نگرانی‌ها و آینده‌ی مبهمم را می‌برم یک گوشه، با یک کاغذ سفید. یک دل سیر فکر می‌کنم.

پ‌ن. این بعد مسافت دردسری‌ست. اگردم دست بودی، در این شهر... شاید روزگار بهتر بود. سال‌ها چشم سوم و چهارم من بودی.