لگو
قبلن برایم سوال بود که «خدا آدمهای نازنین و دوستداشتنی رو بیشتر آزمایش میکنه؟» حالا فقط یک «چرا» به اول سوالم اضافه شده. کمتر آدم نازنینی دیدم که خدا با او نرم تا کند. اصلن شاید به خاطر همینهاست که آنها نازنین شدهاند. نازنینی مسبوق به سختی است. به دیدن و نشان دادن وجودشان در این سختیها.
*****
اعجازی دارد این کلمات. بیست و چند ماژول که کلمهها را میسازند. چند هزار کلمه که جملهای میسازند و کتابی و شعری. و زندگی.... انگار داستانها هم ماژولار شدهاند. داستانهای واقعی. زندگیها. بخشهایی از زندگیهای اطراف معنادار با هم مشترک است. شاید همین است که راحت فال حافظ میگیریم. حافظ برای خودش حرف میزند. حرفهای خودش را. از بین ساقی و خرقه و دلدار و یار و محتسب و می و معشوقش؛ از ترتیب و توالی کلمههایی که بار معناییش برای ما با حافظ تومنی نه ریال فرق میکند رد پایی از زندگی و حال خودمان را میبینیم. و این میشود فال ما. که اول می باشد و بعد محتسب، یا برعکس. و در آخر زاهدی بیاید یا معشوق بهکام شود.
داستانها هم انگار همینطورند. منتها وقتی این را میفهمی که داستان به خاطر یک زنجیره تصادف به دستت میرسد. میخوانیاش و بخش بزرگی از آن در توست. فرق نمیکند که تو تهران باشی و او توکیو. تو دانشجو باشی و او پسر یکی از خانهای افغان. انگار نسخهی اصلاح و تعدیل و تصرف شدهی بخشی از خودت باشد. و ترس وقتی میآید که تو ته داستان را هم میخوانی. که میتواند داستان تو باشد؟ حتا آخرش؟ مثل اینکه به اپلیکیشنهای فیسبوک اعتنا کنی، یا فال پی.ام.سی و ورق. یا فال حافظ. ذاتش را میگویم.
دوستی از دایرهالبروج حرف میزد. که ستارهای زمان تولد هرکس طلوع میکند و طالع فرد متاثر از این ستاره/سیاره است. از قرارگیری ستارهها در برجهای مختلف و تاثیر آن بر اتفاقهای آن زمان. اول برایم خیلی خیلی عجیب بود. مگر میشود طالع افراد به زمان تولد که تابع هزار متغیر است مربوط باشد؟ الان فقط برایم عجیب است. زندگی نظم بستهای خودش را هر روز بیشتر نشانم میدهد. حالا به نظرم «شدنی»ست. اما اصلن مدلل نیست.
*****
هنوز اما برق آن داستان از سرم نرفته.