گاهی دیدن یک دوست قدیمی بعد  مدت‌ها، گپ زدن کوتاه صمیمی از هر دری، به مشکل‌های کوچک خوردن و خندیدن چقدر دل آدم رو باز می‌کنه. چقدر از کوری بغض بی‌خود و بی‌جهتت به خاطر مسائل روز کم می‌شه وقتی توی دریای نوستالژی‌های مدرسه‌ت، دبستانت، راهنماییت، دبیرستانت گم می‌شی.

یک ساعت حرف زدن بدون ذکر مستقیم خاطرات، فقط ذکر مصیبت و روزمرگی‌ها، اما پس زمینه‌ی ذهنت یک روند خاطرات و لحظه‌های خاک گرفته رو شخم می‌زنه.از دزد و پلیس دبستان با تفنگ اسباب بازی دور از چشم مدیر بداخلاق پرتوقع، تا دربدری‌های یک نمایشگاه دوران راهنمایی و بسته شدن پرونده‌ی موزیک توی مدرسه و ادغام بی‌برنامه و باسرانجام، تا پردازش برنامه‌های آینده توی دبیرستان و صحبت از سفری که هیچ‌وقت انجام نشد.

مرور می‌کنی لحظه لحظه چیزهایی رو که همیشه به یادت می‌مونه. روندی که توش هر کدوم دست کم نیم متر گیرم تو بیست سانتی بیشتر- قد کشیدیم. و هم‌چنان از روزمرگی‌ها و دوران منفک زندگی حرف می‌زنیم و دنبال غذا می‌گردیم...

روزگار غریبیه. توی کوچیکی دنیا که شکی نیست. به بزرگی دوستی‌ها و تنیدگی خاطرات و زندگی‌ها هم شک نکن.