نوروز بدون هدفی بود. بدون دعوت و غیر منتظره اومد، بدون برنامه هم داره می‌گذره.

همیشه توی مدرسه از دی و بهمن روزشمار نوروز رو روی تخته‌سیاه می‌بردم. شوق سفر نوروزی که قبل‌ترها مقاصد ثابت و تکراری داشت و حتی برنامه‌ش هم مثل سال قبل بود، دیدن بستگان پدری و مادری، هیجان و وسواس خرید عید، آجیلی که مدت‌ها طول کشید تا یاد بگیرم تخمه ژاپنی رو چطور سالم می‌شکنند... قبل‌ترها همه‌ی مولفه‌های سنتی یک عید همراهش بود. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شد اما. به نظر میاد که عید بیشتر برای بچه‌هاست.

امسال خیلی عادی شروع شد. بدون خرید، بدون هفت‌سین، بدون دید و بازدید... بدون این‌که یادم بیاد داره نوروز می‌شه. خیلی چیزها رو یادم رفت، برای خیلی چیزها وقت نداشتم، و خیلی‌هاش پیش نیومد.

شاید به خاطر زمستون گرمش بود، شاید به خاطر پروژه‌ها وتمرین‌های قبل عید و درگیری‌ها و دردسرهای همیشگی و بیش‌از همیشه‌ش، شاید به خاطر این‌که پارسال من رو بد عادت کرده بود. اما امسال نه تنها عید بدون این‌که به کسی کار داشته باشه اومد، من‌هم کاری باهاش نداشتم. حتی خیلی یادم نبود که بترسم از اومدنش. از این‌که هر سال نزدیک عید یک مشکل بزرگ پیش میاد. باهاش مثل یک تعطیلی غیرمنتظره برخورد کردم که کلی کارهام رو عقب انداخت. مثل یک تابستون کوتاه زودرس. سفر پر و پیمونش هم شد یه سفر تابستونی برای تمدد اعصاب، با درگیری‌های بلافاصله‌ش. هر سال تا وسط اردیبهشت گاه‌گاه تاریخ رو یک سال عقب می‌زدم، امسال که نو شدنش رو حس نکردم نمی‌دونم تا کی طول بکشه قبولش.

دلم یک عید کامل می‌خواد. همراه همه‌ی سختی‌های قبلش، شماتت‌های مدیر که تو بچه‌ها رو یاغی می‌کنی و هوای تعطیلات رو به سرشون می‌ندازی، هیجان خریدش، دید و بازدیدش، غصه‌ی تموم شدنش که از هفته‌ی دوم شروع می‌شد، پیک شادی‌ش که هیچ‌وقت قبل از دهم باز نمی‌شد و با این‌که شب سیزدهم رو زهر می‌کرد به همه، همیشه ناقص می‌موند. همه‌ی چیزهایی که عید رو با بقیه‌ی تعطیلی‌ها متفاوت می‌کنه. به جز دلهره‌ی یک اتفاق نابهنگام.

 

پ‌ن. امسال بهار بی تو یعنی پاییز                 تقویم به گور پدرش می‌خندد