احساسات بی‌مقدمه همیشه مایه‌ی دردسره.

طی سه هفته‌ی گذشته دومین عروسی بود. وقتی اوج شادی‌های همه است، وقتی همه دارند اون وسط می‌رقصند، من تازه یادم میاد که چهار سال پیش عموم فوت کرده. پنج سال پیش شوهرخاله‌ام فوت کرده. و الان پسرعموم یا پسرخاله‌ام (به ترتیب عروسی‌شون) شاید احساس تنهایی کنند.

هم‌چین که پسرخاله‌ام به سمت من اومد احساسات من تازه گل کرد. نگهداشتن خودم اون‌موقع چقدر سخت بود. سخت‌تر از رقصیدن حتی. آخر عروسی موقع تشکر از مهمون‌ها بود که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.

دوتا چیز خیلی برای من عجیبه: یکی این‌که من و پسرعموم یا پسرخاله‌ام هیچ خاطره یا نقطه‌ مشترکی نداریم. هم اختلاف سنی و فکریمون زیاده، و حتی توی یک شهر زندگی نکردیم. عملا در سال همدیگه رو 20 ساعت هم نمی‌بینیم. و دیگه این‌که موقع فوت عموم یا شوهرخاله‌ام با این‌که خیلی ناراحت بودم اصلا گریه نکردم. حتی مدتی از دست خودم ناراحت بودم که چه بی‌احساس و سردی.

فقط همین یکی دو مورد نیست. سردی برخورد با خبر مرگ ناگهانی یکی، کولی‌بازی موقع شنیدن خبر مرگ یکی دیگه، پاسخ‌های هیستریک به یه متن یا شعر یا حتی پست ساده، دل‌تنگی‌های بی‌مورد...

نفهمیدم مشکل کجاست.

بی‌مقدمگی احساسات همیشه مایه‌ی دردسره.

 

*****

 

پ ن. پست با تاخیر.

پ ن2 خدا رو شکر که  هر دو شب خوب جمع و جور شد. کسی متوجه چیزی نشد.

پ ن3. متاسفانه مسائلی هست که به صورت اکادمیک آموخته نمی‌شه. انتقال سینه به سینه و نسل به نسل مشکلات زیادی ایجاد می‌کنه. مسائلی مثل روابط اجتماعی و همین رقص. احساس بدی به آدم دست می‌ده وقتی می‌بینه نمی‌دونه چطور باید از دست و پاش استفاده کنه. از اون بدتر اینه که همه فکر می‌کنند خجالتی هستی و برای همین مدام اصرار میکنند!