چیزهای جدید رو که درک می‌کنم خیلی خوشحال می‌شم:

وقتی به این فکر می‌کنم که چه احتمال کمی داشت که من با آدم­هایی که می‌شناسم آشنا شم، با اون‌ها بزرگ شم و از هم تاثیر بگیریم و روی هم تاثیر بذاریم -همه‌شون، همه‌تون- و این رو می‌ذارم کنار این‌که چه احتمال زیادی داشت که اصلا این‌جوری پیش نمی‌رفت و جوری که پیش می‌رفت بدتر باشه، یه کم زندگی خوش‌رنگ‌تر به نظر می‌آد. شاید می‌تونست بهتر باشه، اما فقط شاید. به علاوه، سازگاری با تغییر گاهی سخت می‌شه.

همه چیز بالا و پایین داره، خوب و بد داره. اما می‌تونم استقرا بزنم که هرجا که هستیم، هرجور که هست، خدا بیشتر با رحمتش با ما کنار اومده و زندگیمون رو ساخته تا با عدلش.

بیست سال زمان زیادی نیست. اما برای این‌که یه اتفاق کوچیک یه‌جا بیفته و همه چیز با الان متفاوت بشه زمان خیلی کمتری لازمه.

از ابن لحاظ من از سرنوشتم راضیم و مطمئنم خدا من رو دوست داشته. شما رو نمی‌دونم.

 

*****

 

پ ن. تولدت مبارک رفیق.