امروز قرار بود «روز من» باشه. یه روز خیلی عادی بود. برعکس عادت معهود که تازه بعد از تولد به فکر دود کردن فلسفه می­افتیم، حدود ده روز قبلش با این مساله روبه­رو شدم که بین بیست تا سی(!) سال سن دارم. البته می‌دونم که تخمین سن بعضی­ها مثل رییس‌جمهور انتخاب کردنشونه، اما هیچ فکر نمی­کردم که تو دو-سه سال اخیر این‌‌قدر شکسته یا پیر یا هرچی که بهش می‌گن شدم. برای کامل کردن امروز خبر خوبی بود.

دارم تحلیل می‌رم. سی سالمه، روز تولدم فهمیدم شماره عینکم نیم نمره بیشتر شده، و روحیه‌ی خوبی دارم: چند روز  پیش سرم درد می‌کرد. قبل از این‌که به سرماخوردگی حتی فکر کنم به از اون نه بدتر فکر می‌کردم. این‌قدر از خودم شاکی شده بودم. خیلی رو مخ بودم. کتک لازم شده بودم.

امتحان پایان‌ترم رو هم اصافه کنید، و نتیجه یه روز تولد رویایی می‌شه. هم‌چین هم بی‌خود شاکی نیستم.

 

امروز «روز من» بود.

 

*****

 

 پ ن. از بین تبریک­ها و تک­وتوک هدیه­ای که گرفتم، چندتا پیام و دوتا هدیه بود که تِم روز رو از فاجعه به قابل قبول تبدیل کرد. لحظه­های قشنگ زندگی ساده­تر از این حرف­هاست.

پ ن 2. دانشگاه شریف تنها جاییه که می‌تونی توش روز تولدت رو با یه امتحان کامل کنی. حتی تو شهریور.