روایت اول: انسان از دیدگاه انسان.

رژیم گرفتن از آسون­ترین کارهای دنیاست. خودم دست­کم تاحالا 100 بار رژیم گرفتم. اما تنها باری که به یک موفقیت بزرگ 12 کیلویی رسیدم، بعد از دیدن هیبت خودم در یک ویدئو بود که توی یک مهمونی یا مسافرت گرفته شده بود.

شنیدن صدای ضبط شده از خودمون و مواجهه با چیزی که دیگران می­شنوند نه خودمون، بازخوردهای مختلفی از بی­کیفیت دونستن ضبط صوت تا خودشیفتگی حاد داره.

****

میدونی، تو یه باوری داری. احساس غالب. چه اصول اساسی زندگی چه تصوراتت از خودت، زندگی، اجتماع، قرمه­سبزی...هرچیزی. ناگهان می­بینی، یا می­شنوی مثل این­که این­ها خیلی هم درست نیست. حالا اگه اون باور، ترکیب ایده­آل سبزی قرمه باشه، عکس­العمل در حد تست ترکیب­های دیگه است. هر سری نظری داره. و هرکس قرمه­سبری مامان خودش رو دوست داره. اما اگه درباره­ی مسائل پایه­ای باشه قضیه متفاوته. خوش­بختانه مساله­ی من در حد قرمه­سبزی و از این حرفهاست.

****

 

روایت دوم: انسان از نمای داخلی.

من به شکلی فکر می­کنم، و تو به شکلی دیگر. قضاوت عادلانه­ای مثل فیلم مسافرت نیست.

 انتخاب ایده­ی خودم علاوه بر اثبات حقانیت من، انرژی لازم برای غلبه بر اینرسی رو ذخیره می­کنه. بدترین احساسی که داشتم وقتیه که پیش خودم ضایع می­شم. همین هم باعث می­شه  نه قرمه­سبزی بهتری بخوریم، نه آدم­های بهتری باشیم.

 

پ ن. قرار نبود این نوشته این­طور ادامه پیدا کنه.

پ ن2. من چندساله به نظر میام؟ مثل همبشه صادق و رک باشید. هیچ­کس رو به خاطر حدس بالا یا پایین نمی­کشم. قول می­دم!