چند روز پیش توی خیابون خانمی رو دیدم که داشت با دقت زیادی آینه بغل سمت خودش رو می­دید که ماشینش رو نندازه توی جوی آب. دختر سه-چهار ساله­اش با دقت و بهت زیادی به آینه­ی طرف خودش نگاه می­کرد که بفهمه مامانش داره به چی زل می­زنه؟

****

توی اون دوران فکر می­کردم برای این وقت اصلاح صورت کف ریش می­زنند که معلوم شه کدوم قسمت­های صورتشو ن رو تراشیدند.

****

همه­ی اسباب­بازی­ها حرف می­زدند. ماشین­ها احساس داشتند! هوششون حتی مصنوعی هم نبود. اگه یه روز با بقیه بازی می­کردم با یکیشون نه، حس می­کردم که ناراحت می­شه. حتی اگه از همه­ی غذاها و سالادها نمی­خوردم فکر می­کردم دلشون می­شکنه.

****

 

دنیای زمان کودکی چقدر دوست­داشتنیه. دل­نشینه. همیشه باید دنبال یه دلیل می­گشتی.  چقدر خوشحال بودیم که زنده بودیم

 

پ ن. یه سری چیزهای دیگه هم می­خواستم بگم، اما حیف بود که شادی یادآوری کودکی رو برای خودم خراب کنم

پ ن 2. کاش اون جریان کف ریش به همون سادگی و زیبایی می­موند. خشونت پشت این کف لطیف خوشبو از دل­نشینی دنیای واقعی کم کرده.