چند روز پیش یه چایی همین دور و بر خوندم که بیش از چهار سال از فوت حسین پناهی می­گذره. فکرش رو هم نمی­کردم. چهار سال!

به قول خودش:« همه چیز از یاد آدم می­ره، جز یادش... که همیشه یادشه»

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

شخصیت­هایی که حسین پناهی بازی می­کرد رو دوست داشتم. حتی مابه­ازای واقعیش رو. دوست داشتم دنیاشون رو تجربه کنم، شاید توی اون زندگی کنم.

دو نفر که از بچگی دوستشون داشتم همین حالت بودند. اتفاقا اسم یکی حسینه. تنها که می­شه با خودش حرف می­زنه. چون گوشش سنگینه هم اکثرا فکر می­کنه تنهاست، و هم با خودش بلند حرف می­زنه. توی این فرآیند گاه به خودش میگه: «حسین از تو آدم در نمی­آد.»

نمی­گم همه­چیز، اما چیزهای زیادی هست که حاضرم بدم تا شبیه حسین(ها) بشم. غیر آدم!