کی می­گه هر جا بری آسمون همین رنگه؟...:

از زمان عینکی شدنم اولین باری بود که روی پشت­بوم یا توی حیاط خوابیدم. همیشه به آسمون نگاه می­کردم، حتی­الامکان. اما چه این­جا چه ولایت خودمون، آسمون یه جورایی بی­ستاره بود. یزد که یا غبار داره، یا آلودگی نوری. تهران هم که قربونش برم آسمونش دویست متر ارتفاع بیشتر نداره؛ ولی شهر پدری...

 

خنکای شب همچین توی اون تشک رسوخ کرده بود که چند دقیقه­ی اول داشتم با ولع روش غلت می­زدم. بعد از یه­کم که به این بهشت شبانه عادت کردم (لعنت به عادت) دستهامو زیر سرم گذاشتم و ... تازه یادم اومد که عینکی هستم! تپ تپ پله­های دو طبقه رو اومدم پایین.

اصلا بازی با کلمات نیست، آسمون آدم رو سحر می­کنه. یه چیزی می­گم یه چیزی می­شنوی. مثل ندید­بدیدها  از دوازده شب تا سه صبح داشتم آسمون رو می­دیدم*. فقط چراغ برق کوچه بود که کاش بی­برقی شامل حالش می­شد**.

 

دومین باری بود که از عینکی بودنم کلی حالم گرفته شد. اولین بار شب عینکی شدنم بود. بهش عادت کرده بودم. لعنت به عادت

 

کی می­گه هر جا بری آسمون همین رنگه؟ توی همین مدت از آسمون یه جای دیگه توی این شهر داشت بلیت کنسرت همایون می­بارید،  از آسمون یزد آتیش.

..............

*ساعت پنج صبح هم باید بلند می­شدیم برای ادامه برنامه­های سفر همیشه فشرده­مون.

**گفتم که! موهبت­هایی هست که مصیبت به نطر می­رسه. قطع برق از نعمات خفیّه­ی الهیه!!