هنوز اینقدر عمومیت پیدا نکرده که بتونم روش اسم قانون رو بذارم:
پیشتر اکثر پشیمونیهام از کارهایی بود که انجام داده بودم.مثلا چرا از کلاس اخراج شدم؟ چرا می خوان منو تو مدرسه راه ندن؟ چرا اینطوری امتحانها رو گند زدم؟ چرا چاق شدم؟
بعدا فهمیدم که حقیقت ماجرا توی نسنجیده بودنش پنهان شده. تصمیم گرفتم بیشتر روی کارهام دقت کنم، سنجیده عمل کنم. کارها داشت خوب پیش میرفت: چهار سال پیاپی از کلاس اخراج نشدم. حتی مدیر دبیرستانمون از مقایسه "منی" که می دید با "منی" که مدیر راهنمایی تعریفش رو کرده بود تعجب کرد. (این رو خودش به من گفت) امتحان ها بهتر شد. لاغرتر شدم.
نرم نرم به جای تفکر، تعلل و ترس از تصمیم گیری عادتم شد. چیزی که به اشتباه اسم کمال گرایی رو داره.
یادم رفت کارهایی هست که لذت و اهمیت و خلوص حس اونها به ناگهانی بودنشه. به جوشش درونیه.یادم رفت تاریخ مصرف بعضی چیزها زود می گذره و "بعضی وقت ها هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدنه."*
شروعش با یک اتفاق خوب بود. چند وقته که چگالی جنس جدیدی توی حسهام زیاد شده.هر روز بیشتر به خودم می گم کاش این کار رو زودتر می کردم. همون وقت که به ذهنم خطور کرده بود...
موضوع دیگه اینه که خیلی** از تلاش های من برای حرکت های به موقع به نداهای "کاش بیشتر فکر کرده بودم" و "پسر خیلی عجولی، باید بیشتر صبر می کردی" ختم می شه! خیلی** از "بیشتر فکر کن" ها هم به پرداخت هزینه ی فرصت.
..................

تکمله:
*اولین بار پسرداییم این جمله رو درباره ی اس ام اس گفت. ولی کاربردش به تدریج تعمیم پیدا کرد.
** "خیلی" در اینجا یعنی فقط "خیلی". نه "اکثر". نه حتی "زیاد". یعنی کمیتی که باید کمتر باشه