هوای غبارآلود تهران تنها به اندازه یک بوی باران با خاطرات من و تو فاصله دارد. یک بوی باران و یک بغض...
... غروب دلگیر، بهار کویری و غبار همیشگی. وقتی که حتی کاری از نازنین ترینها هم ساخته نیست، دلم به تو خوش بود که تکرار بی معنای سنگ صبور را می شکستی. واژه ها با تو حال بهتری دارند.
حالا غروب، نه! دیگر شب بود، بهار کویری و غبار همیشگی. کمتر پیش می آمد دلم گرفته بماند. گاه بارانی می آمد که آسمان از آن بی خبر بود. تنها من می دانستم و تو... که صاف توی چشمهای من نگاه می کردی... دل ها هم با تو حال بهتری دارند.
کویر چیزی برای بخشش ندارد، روح بخشنده چرا...
"تنهاییم را با تو قسمت می کنم" بیا. تو میهمان دست و دلبازی من نیستی... میخواهم مهربانی تو میزبان من باشد.
اصلا، تو نگاه مستقیمت را به من بده، من تمام حرفهای دو سالِ بدون تو را. من تمام خاطرات خوبم را به تو می دهم، تو لبخندت را.
دل من هم تنگ شده؛ مثل تو. آخر تو که نیستی بغضهایم را به که بفروشم؟!... گفتم که! دل ها هم با تو حال بهتری دارند.
هنوز هوا غبارآلود است. بوی باران، که خود باران می آید. هوا هم با تو حال بهتری دارد!
می بینی؟! من از تو دور می شوم، تو از من. اما این جاده است که حرکت می کند. من و تو همان جا. ایستاده ایم. من هم با تو حال بهتری دارم.