تبليغاتX
از هر دری وری

 

 

 

خبر خیلی ناگهانی بود برام: «عده‌ای از دانشجویان دانشگاه به جرم حضور در تجمع درمخالفت با کامران دانشجو یک ترم از تحصیل معلق شدند» نقطه.

نمی‌تونستم باور کنم که شریف هم دیگه به دانشجوهاش اهمیت نمی‌ده. نمی‌تونستم باور کنم اعتراض‌هایی تا این حد مسالمت‌آمیز هم تحمل نمی‌شه. شرکت تویک تجمع دانشجویی، در محیط دانشگاه. جایی که بیش از هزار نفر از دانشجوها همراه بودند. نمی‌تونستم باور کنم که حکم کردند مست‌ها را بگیرند.

باید شریفی باشی تا بدونی برای یک شریفی این کار چقدر سخته. باید شریفی باشی تا شگفت‌زدهشی وقتی آرامشش رو می‌دیدی و برق چشم‌هاش رو که «به خاطر بادکنک هوا کردن معلق شدم ... ما بچه‌های جنگیم ...» و بعد بی‌اعتنا و خندان از من سراغ لپ‌تاپ سوخته‌م رو بگیره و آمار تعمیرگاه برام در بیاره.

افراد متاثر از محیط هستند و روی محیطهم تاثیر می‌گذارند. مرز مشخصی بین این تاثیر و تاثر نمی‌شه قایل شد. اما مطمئنم مثل خیلی از صفات ثبوتی دیگه‌ش، شریف اسم خودش رو هم از دانشجوهاش داره.

پ‌ن. اولین ترمیه که به شریفی بودنم افتخار می‌کنم. شریفی که پارادایم موجود از خودش رو به راحتی شکست.

پ‌ن2. از نعمت‌های خفیه‌ی الهی، داشتن شرایطی‌ه که مشکلات خودت رو کوچک ببینی، بزرگ نگاه کردن، دید کلان و دوردست رو یاد بگیری. و اکنونِ خودت یادت بره عسا عن تکرهوا شیئا و هو خیر لکم.

پ‌ن3. شرمنده‌ی پدر هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:2 توسط |

 

 

 

زور می‌زنم صلب باشم. از خودم سختی نشون بدم. بیشتر از این نمی‌کشم. نمی‌دونستم بغض علاوه بر حرف زدن، جلوی فکر کردن رو هم می‌گیره. کاش حالا دیگه بترکه.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 6:30 توسط |

 

 

 

قوه‌ی استدلال چیز جالبیه. یه جورایی پایه‌ی «فرقان»یه که به پرهیزگاران وعده داده شده. یکی از منطقی‌ترین روش‌های استدلالی توزین نسبی مزایا و معایب یک تصمیم یا اتفاقه. تا این‌جا خوبه، اما گاهی نمی‌دونی یک مولفه رو این طرف توی pros بذاری یا اون‌طرف توی cons. موهبت‌هایی که مصیبت به نظر می‌رسند و مصیبت‌هایی که موهبتند. این‌جاست که استدلال خالی آسی نداره. اگر پرهیزگار باشد به شما «فرقان» داده می‌شود.

پ‌ن. باشد که پرهیزگار شویم

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:18 توسط |

 

 

 

بعد از چند روز خوب اصلا منطقی نیست که دل‌تنگی کنی، اما واقعیته.

خیلی وقت‌ها هست که می‌دونم اندکی آرامش می‌خوام، یا یه تیکه آتیش، یا هیجان متراکم، یا خونه، یا خدا، یا تنهایی یا ... تا حالم بهتر شه. اما گاهی هم نمی‌دونم. واقعا

سال‌های کودکی محبوب‌ترین بازی آتاری یک هواپیما بود که مدام یک مسیر با المان‌های مشابه رو طی می‌کرد و موانع رو رد می‌کرد و سوخت‌گیری می‌کرد و به تانک‌ها و کشتی‌ها شلیک می‌کرد؛ نقطه!

همیشه وقتی تلاش می‌کردم روزهای گرم و بلند تابستون رو با این ملعبه پر کنم یعد از مدتی دیگه دوستش نداشتم. به محض این‌که جذابیت المان‌های بازی کم‌رنگ می‌شد. (این‌ها رو الان می‌فهمم)

نرم‌نرم ترسم از یک نقطه‌ی پایان ناگهانی وسط هوا و زمین داستان زندگی‌م داره پررنگ می‌شه. همه‌ی رفتن‌ها و پمپ بنزین و  شلیک و درس خوندن‌ها و نخوندن‌ها و کار کردن‌ها و شیطنت‌ها و خوشی‌ها و کارهای نافرجام و به‌فرجام نباید محض یک نقطه‌ی خالی باشه.

شاید المان‌ها دارن تکراری می‌شن که به این فکر افتادم.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:49 توسط |