مثل غالب روزهای اخیر توی شوک و حیرت هستم. اتفاقهای سریع و غیر منتظره، بخشی از زندگی روزانهم شده. بین همهی اتفاقها و غیرمنتظرهها، این یکی اما متفاوته.
بازههای طولانی که براش آمادگی بیشتری داشته باشم توی زندگیم کم نیست، اما نیاز به همیشه یک روند صعودی داشت.
شاید بیشترین کارکردش، دیدن شنیدهها و لمس از نزدیکش باشه، و اتمسفری که تحت تاثیرش برانگیختگی روحی بیشتر میشه و حس لحظههایی کمی معنویتر بین کوه ساعتهای روزمره به واسطهی همین اتمسفر، برانگیختگی و زمان. خیلی از کارها و برنامههای من و دیگران رو این سفر بیمقدمه به هم زد، اما فکر نکنم زمانی بوده باشه که بیش از این بخوامش.
جز پیوند خاطرهها و گذشتهها و عقاید، جز دستهای باور تمیزتر از میانگین باورهای دیگه، اسطورهها، حقایق، مبالغهها و واقعیتها، رابطهای با این مکعب مشکی ندارم. ازش انتظار معجزهای هم ندارم، از اربابش اما چرا. زندگی خودم وابستگی زیادی به همین معجزههای کوچک و بزرگ داره، و اگر گاه این معجزهها رو نمیبینم، به خاطر اینه که فقط نگاه میکنم.
در شرایطی که گاه فکر میکنم از خدا هم کاری بر نمیآد، شاید این زمان و خلوت، کمی وضعیت رو بهتر کنه.
ازت معجزهای مثل همیشه میخوام، اما بزرگتر از هر دفعه.برای خودم، اطرافیانم، و کشورم.
ایران رو هم مثل خونهی خودت بدون، اربابش باش، تا از هجوم فیل و غیر فیل همونقدر واهمه داشته باشیم برای کشورمون که کلیددار کعبه براش.