تبليغاتX
از هر دری وری

 

 

باقیمانده‌ی حرف‌های سال پیشه. توی خونه تکونی دیرهنگام یک سریش رو پیدا کردم. چندتایی پست‌هایی بودند که به این روز افتادند، و چندتایی هم باید همین‌جا می‌بودند.

  1. یادت خیلی موثرتر از یه سرعت‌گیره برای من. نه فقط تو جاده، همیشه.
  2. آلبالو آلبالوست کافیه دوستش داشته باشی. دیگه فرق نمی‌کنه چه کس دیگه‌ای هم دوستش داشته باشه. هرچقدر هم که عامه‌پسند شه، آلبالو که خز نمی‌شه.
  3. مدتیه چیزهایی از زندگیم رو می‌زنم. فقط برای ادامه‌ش. برای زنده موندن.
  4. شاید توهم باشه، حس می‌کنم همه، مخصوصا مسئولان تلاششون رو می‌کنند که از شریف جز نامی باقی نمونه.
  5. چیزهایی هست که بدون تعریف شدن می‌پذیریم. مثل نقطه. مثل  تفاوت اعتماد به نفس و خودشیفتگی.
  6. همه چیز بسته به اینه که :): رو چه‌جوری ببینی. اگر بتونم شلم‌گرد رو ترجیح می‌دم.
  7. لزوما اثر افرادی که بخش بزرگی رو تو زندگی‌ت پر نکردند به اندازه‌ی سهمشون کم نیست. مثال‌هاش بیش از اونه که بشه بهش گفت مثال «نقض»
  8. روند اتفاق‌هایی که داره میفته، به تدریج مقاومت روحی من رو برای تغییر کم می‌کنه. سیستم تازه‌ای برای روح استاتیک و محافظه‌کار من.
  9. تاثیرهای بزرگ رو آدم‌های بزرگ توی زندگی نمی‌ذارن.
  10. گاه یک کوه به یک کاه بهم می‌ریزد
  11. چیزهای عجیب پشت سر هم اتفاق نمی‌افتن، جمع می‌شن و سیلشون آدم رو با خودش می‌بره.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:7 توسط |

 

 

روزهایی که میان و می‌رن روزهاییند که تجربه‌های زیادی همراه خودشون دارند. روزهایی که به من یاد می‌دن. سخت یاد می‌دن. سخت امتحان می‌کنند و سخت پوست من رو می‌کنند. اما همراه با یه‌جور مازوخیسم خوشحالم.چه چیزی بهتر  از این‌که برای ترمیم پوست کنده شده‌م زمان و انرژی دارم. و بعدتر زمان زیادی برای استفاده از پوست‌کلفتی ناشی از اون

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:47 توسط |

 

 

 

نوروز بدون هدفی بود. بدون دعوت و غیر منتظره اومد، بدون برنامه هم داره می‌گذره.

همیشه توی مدرسه از دی و بهمن روزشمار نوروز رو روی تخته‌سیاه می‌بردم. شوق سفر نوروزی که قبل‌ترها مقاصد ثابت و تکراری داشت و حتی برنامه‌ش هم مثل سال قبل بود، دیدن بستگان پدری و مادری، هیجان و وسواس خرید عید، آجیلی که مدت‌ها طول کشید تا یاد بگیرم تخمه ژاپنی رو چطور سالم می‌شکنند... قبل‌ترها همه‌ی مولفه‌های سنتی یک عید همراهش بود. هیچ‌وقت تکراری نمی‌شد اما. به نظر میاد که عید بیشتر برای بچه‌هاست.

امسال خیلی عادی شروع شد. بدون خرید، بدون هفت‌سین، بدون دید و بازدید... بدون این‌که یادم بیاد داره نوروز می‌شه. خیلی چیزها رو یادم رفت، برای خیلی چیزها وقت نداشتم، و خیلی‌هاش پیش نیومد.

شاید به خاطر زمستون گرمش بود، شاید به خاطر پروژه‌ها وتمرین‌های قبل عید و درگیری‌ها و دردسرهای همیشگی و بیش‌از همیشه‌ش، شاید به خاطر این‌که پارسال من رو بد عادت کرده بود. اما امسال نه تنها عید بدون این‌که به کسی کار داشته باشه اومد، من‌هم کاری باهاش نداشتم. حتی خیلی یادم نبود که بترسم از اومدنش. از این‌که هر سال نزدیک عید یک مشکل بزرگ پیش میاد. باهاش مثل یک تعطیلی غیرمنتظره برخورد کردم که کلی کارهام رو عقب انداخت. مثل یک تابستون کوتاه زودرس. سفر پر و پیمونش هم شد یه سفر تابستونی برای تمدد اعصاب، با درگیری‌های بلافاصله‌ش. هر سال تا وسط اردیبهشت گاه‌گاه تاریخ رو یک سال عقب می‌زدم، امسال که نو شدنش رو حس نکردم نمی‌دونم تا کی طول بکشه قبولش.

دلم یک عید کامل می‌خواد. همراه همه‌ی سختی‌های قبلش، شماتت‌های مدیر که تو بچه‌ها رو یاغی می‌کنی و هوای تعطیلات رو به سرشون می‌ندازی، هیجان خریدش، دید و بازدیدش، غصه‌ی تموم شدنش که از هفته‌ی دوم شروع می‌شد، پیک شادی‌ش که هیچ‌وقت قبل از دهم باز نمی‌شد و با این‌که شب سیزدهم رو زهر می‌کرد به همه، همیشه ناقص می‌موند. همه‌ی چیزهایی که عید رو با بقیه‌ی تعطیلی‌ها متفاوت می‌کنه. به جز دلهره‌ی یک اتفاق نابهنگام.

 

پ‌ن. امسال بهار بی تو یعنی پاییز                 تقویم به گور پدرش می‌خندد

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 22:32 توسط |

 

 

 

چنین نیست که اگر خداوند بر مردمانی غضب کند، آنان‌را به زمین فرو برد یا مسخ کند. بلکه قیمت‌هاشان گران می‌شود و بارانشان کم می‌بارد و زمام کارشان به دست اشرارشان می‌افتد.

 

همیشه فکر می‌کردم توی قلب خدا جا داریم. تازگی‌ها خیلی می‌ترسم از خودم، از دیگران. از این‌که فکرمی‌کنیم کارمون خیلی درسته.

 

پ‌ن. مثل قالی کرمان می‌مونه. تازه و خیلی نو. بیش از حد تازه‌ست بعضی حرف‌ها.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 23:24 توسط |