تبليغاتX
از هر دری وری

 

 

 

 

یک هفته از شروع ترم جدید هم گذشت، اما هنوز توی شوک شروعش موندم. تابستون امسال کارکرد همیشه رو نداشت، فقط گرماش مثل سابق بود. ماه رمضان هم تقریبا همه‌ی قسمت بی‌کار تابستون رو توی گرسنگی و بی‌کاری روزهای بلندش هضم کرد.

پاییز امسال هرطور که باشه، مطمئنا پر از خاطره و حادثه و اتفاقه. لیست رخدادهای پیش‌بینی شده‌اش حتی از لیست کارهایی که می‌خواستم بعد از کنکور بکنم بلندتره.

فکر می‌کردم سال به این‌جاش که برسه این‌قدر ذهنم مشغوله که هیچ کاری نمی‌تونم بکنم، اما مثل این‌که کلا با یه ویندوز دیگه بالا اومده.خیلی مشغول نیست، خسته‌است. به معنای کنایی کلمه. فقط این‌که ته دلم یه طوریه.

 

 

 

 

پ‌ن. اول پاییز نوستالژی عجیبی داره. همیشه با متداول شدن آهنگ "بوی ماه مهر" زندگی و اخلاق و روحیه و همه‌چیزم کن فیکن می‌شد. حتی اون‌هم دیگه نیست.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 23:27 توسط |

 

 

احساسات بی‌مقدمه همیشه مایه‌ی دردسره.

طی سه هفته‌ی گذشته دومین عروسی بود. وقتی اوج شادی‌های همه است، وقتی همه دارند اون وسط می‌رقصند، من تازه یادم میاد که چهار سال پیش عموم فوت کرده. پنج سال پیش شوهرخاله‌ام فوت کرده. و الان پسرعموم یا پسرخاله‌ام (به ترتیب عروسی‌شون) شاید احساس تنهایی کنند.

هم‌چین که پسرخاله‌ام به سمت من اومد احساسات من تازه گل کرد. نگهداشتن خودم اون‌موقع چقدر سخت بود. سخت‌تر از رقصیدن حتی. آخر عروسی موقع تشکر از مهمون‌ها بود که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم.

دوتا چیز خیلی برای من عجیبه: یکی این‌که من و پسرعموم یا پسرخاله‌ام هیچ خاطره یا نقطه‌ مشترکی نداریم. هم اختلاف سنی و فکریمون زیاده، و حتی توی یک شهر زندگی نکردیم. عملا در سال همدیگه رو 20 ساعت هم نمی‌بینیم. و دیگه این‌که موقع فوت عموم یا شوهرخاله‌ام با این‌که خیلی ناراحت بودم اصلا گریه نکردم. حتی مدتی از دست خودم ناراحت بودم که چه بی‌احساس و سردی.

فقط همین یکی دو مورد نیست. سردی برخورد با خبر مرگ ناگهانی یکی، کولی‌بازی موقع شنیدن خبر مرگ یکی دیگه، پاسخ‌های هیستریک به یه متن یا شعر یا حتی پست ساده، دل‌تنگی‌های بی‌مورد...

نفهمیدم مشکل کجاست.

بی‌مقدمگی احساسات همیشه مایه‌ی دردسره.

 

*****

 

پ ن. پست با تاخیر.

پ ن2 خدا رو شکر که  هر دو شب خوب جمع و جور شد. کسی متوجه چیزی نشد.

پ ن3. متاسفانه مسائلی هست که به صورت اکادمیک آموخته نمی‌شه. انتقال سینه به سینه و نسل به نسل مشکلات زیادی ایجاد می‌کنه. مسائلی مثل روابط اجتماعی و همین رقص. احساس بدی به آدم دست می‌ده وقتی می‌بینه نمی‌دونه چطور باید از دست و پاش استفاده کنه. از اون بدتر اینه که همه فکر می‌کنند خجالتی هستی و برای همین مدام اصرار میکنند!

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:26 توسط |

 

 

 

کَم مِن صائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن صیامِهِ اِلّا الجُوعُ وَ الظَّمَاُ، وَ کَم مِن قائِمٍ لَیسَ لَهُ مِن قیامِهِ اِلّا السَّهَرُ وَ العَناءُ، حَبَّذا نَومُ الاَکیاسِ وَ اِفطارُهُم.

 

بسا روزه­داري كه بهره­اي جز گرسنگي و تشنگي از روزه­داري خود ندارد، و بسا شب­زنده­داري كه از شب­زنده­داري خود چيزي جز رنج و بي­خوابي به دست نياورد! خوشا خواب زيركان و افطارشان!

نهج البلاغه، حكمت 145

 

 

همین. فقط کاش این‌همه حدیث و آیه و سخن و کلمه‌ی قصار این‌قدر دم دست نبود که روی معدود باقیمونده کمی وقت بذاریم.

 

****

 

پ ن. التماس دعا

پ ن۲. نهج‌البلاغه عجیب چیزیه.

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 9:42 توسط |

 

 

 

چیزهای جدید رو که درک می‌کنم خیلی خوشحال می‌شم:

وقتی به این فکر می‌کنم که چه احتمال کمی داشت که من با آدم­هایی که می‌شناسم آشنا شم، با اون‌ها بزرگ شم و از هم تاثیر بگیریم و روی هم تاثیر بذاریم -همه‌شون، همه‌تون- و این رو می‌ذارم کنار این‌که چه احتمال زیادی داشت که اصلا این‌جوری پیش نمی‌رفت و جوری که پیش می‌رفت بدتر باشه، یه کم زندگی خوش‌رنگ‌تر به نظر می‌آد. شاید می‌تونست بهتر باشه، اما فقط شاید. به علاوه، سازگاری با تغییر گاهی سخت می‌شه.

همه چیز بالا و پایین داره، خوب و بد داره. اما می‌تونم استقرا بزنم که هرجا که هستیم، هرجور که هست، خدا بیشتر با رحمتش با ما کنار اومده و زندگیمون رو ساخته تا با عدلش.

بیست سال زمان زیادی نیست. اما برای این‌که یه اتفاق کوچیک یه‌جا بیفته و همه چیز با الان متفاوت بشه زمان خیلی کمتری لازمه.

از ابن لحاظ من از سرنوشتم راضیم و مطمئنم خدا من رو دوست داشته. شما رو نمی‌دونم.

 

*****

 

پ ن. تولدت مبارک رفیق.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:6 توسط |

 

 

 

امروز قرار بود «روز من» باشه. یه روز خیلی عادی بود. برعکس عادت معهود که تازه بعد از تولد به فکر دود کردن فلسفه می­افتیم، حدود ده روز قبلش با این مساله روبه­رو شدم که بین بیست تا سی(!) سال سن دارم. البته می‌دونم که تخمین سن بعضی­ها مثل رییس‌جمهور انتخاب کردنشونه، اما هیچ فکر نمی­کردم که تو دو-سه سال اخیر این‌‌قدر شکسته یا پیر یا هرچی که بهش می‌گن شدم. برای کامل کردن امروز خبر خوبی بود.

دارم تحلیل می‌رم. سی سالمه، روز تولدم فهمیدم شماره عینکم نیم نمره بیشتر شده، و روحیه‌ی خوبی دارم: چند روز  پیش سرم درد می‌کرد. قبل از این‌که به سرماخوردگی حتی فکر کنم به از اون نه بدتر فکر می‌کردم. این‌قدر از خودم شاکی شده بودم. خیلی رو مخ بودم. کتک لازم شده بودم.

امتحان پایان‌ترم رو هم اصافه کنید، و نتیجه یه روز تولد رویایی می‌شه. هم‌چین هم بی‌خود شاکی نیستم.

 

امروز «روز من» بود.

 

*****

 

 پ ن. از بین تبریک­ها و تک­وتوک هدیه­ای که گرفتم، چندتا پیام و دوتا هدیه بود که تِم روز رو از فاجعه به قابل قبول تبدیل کرد. لحظه­های قشنگ زندگی ساده­تر از این حرف­هاست.

پ ن 2. دانشگاه شریف تنها جاییه که می‌تونی توش روز تولدت رو با یه امتحان کامل کنی. حتی تو شهریور.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 18:0 توسط |