تبليغاتX
از هر دری وری

 

 

 

جذاب‌ترین قسمت دانشگاه برای من نبودن اینرسی تغییر بود. این و رک‌تر بودن دانشجوها با خودشان نسبت به میانگین مردمی که پشت این نرده‌های طوسی راه می‌رفتند- چیزهایی بود که در ذهنم ماند.

ذهن استاتیکی دارم. زمان می‌برد تا چیزی که در آن ثبت شود تغییر کند. حذف شود. در راهم اگر کسی را جایی ببینم، ناخودآگاه اندک انتظاری دارم که وقتی برمی‌گردم هم، همان‌جا باشد.

خلاصه. این دو در ذهنم ماند. برای انجام کاری کافی بود به نظرم درست بیاید. کم‌تر به برخورد مردم فکر می‌کردم.

روزها گذشت تا زمانی که فهمیدم بسیاری از مناسبات و واقعیت‌های جامعه را دیگر نه قبول دارم، نه حاضرم به آن‌ها تن بدهم، و نه حتا این سرباززدن به نظرم مساله‌ی بزرگی می‌آمد. این موضوع هم برایم مهم نیود. به آن بگویید ایده‌آلیسم، یا کله‌شقی، یا خودبرتربینی، یا اصلن درخت... تلاش می‌کردم درخت باشم.

یکی دو  تابوی کوچک و بزرگ را برای خودم شکستم... درخت بودن لذت داشت. تلخ و شیرین بود. اما مشکل، خارج از محیط آزمایش‌گاهی دانش‌گاه بود.

***

جایی آخرهای فیلم شکلات، دخترک از وضع خودشان در این شهر گلایه می‌کند. مادر ناز دخترک را می‌کشد (یا حتا نمی‌کشد. یادم نیست) و می‌گوید «متفاوت بودن ساده نیست». هروقت به این استیصال می‌رسم یاد این دیالوگ می‌افتم.

مثلن در این کارگاه شکلات‌سازی هم تخته بشود. بشود دست‌شویی‌های کلیسای کنارش. یا حتا ابزار و یراق فروشی. یا خواربار بفروشد. مگر چه می‌شود؟ کجای زندگی این شهر از بی‌شکلات ماندن می‌لنگد؟ کجای زندگی آن زن از شکلات نفروختن و بیل و لولا فروختن به هم می‌ریزد؟ اصلن آب از آب تکان می‌خورد؟ جز این‌که یک داستان زیبا به فنا می‌رود، و این‌که از آن دهکده فقط همین شکلات‌فروشی ثبت شد؟

اصلن این چیز مهمی‌ست؟ نداشتن یک داستان خاص، یک شکلات‌سازی برای تعریف کردن پیش نوه‌هایت؟ نمی‌خواهم درش را تخته کنم. اما سخت است. شکلات نه نان می‌شود، نه آب خوش.

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم آبان 1389ساعت 9:20 توسط |

 

 

 

این روزها که می‌گذرد تصمیم‌های مهم می‌گیرم. مثل باقی روزهایی که گذشت. تصمیم‌هایم را در مترو، وقتی به شیشه‌ی آینه شده نگاه می‌کنم، یا وقتی مسواک می‌زنم می‌گیرم.

تمام زمانم را صرف می‌کنم. یا در کلاس، یا در شرکت، یا میان دوستان. برنامه‌ریزی بخش‌هایی از روز دست خودم نیست. مثل کلاس و شرکت. اما بخش بزرگی از زمان قابل تنظیم است. کنترل زمانم در دست خودم است. قبل‌ترها نبود. به اختیار خودم می‌سوزانمش. خفه‌ش می‌کنم. به بطالت می‌گذرانمش. به اختیار خودم، اما بی‌دلیل.

شاید فرار می‌کنم. از مسئولیت انتخاب، از سنگینی تصمیم. مدتی نیاز به «نمی‌دانم چی» دارم، تا به شرایط مناسب تصمیم‌گیری برگردم. نمی‌دانم این «نمی دانم چی» زمان است، آرامش است، یا سفر یا کار یا کتاب یا فیلم یا شادی یا هر چیز دیگر. فعلن می‌خواهم فکر نکنم به به چیزهایی که تاثیرگذارند. نیاز دارند به تصمیم و عمل. به درس فکر می‌کنم، می‌خوانمش حتا. فلسفه می‌خوانم. مقاله می‌خوانم. کتاب می‌خوانم. به همه‌ی این‌ها فکر می‌کنم که برای خودم فکر نکنم. ذهنم اما می پرد. می داند که باید فکر کند، تصمیم بگیرد. این است که وقت‌هایی که ساکنم و سکونش به اختیار من نیست شروع می‌کند به فکر کردن و تصمیم گیری. مترو، وقت مسواک زدن، زیر دوش... طبیعت این تصمیم‌ها هم بدون تحلیل، سطحی، احساسی و مناسب مشکلات کوچک است. برای همین گاهی برای این مشکلات کوچک هم حتا ضمانت اجرایی خوبی ندارد. این می‌شود که بیشتر، رها و با گذر زمان تصمیم می‌گیرم.

دور باطلی‌ست، می‌دانم. یک روز همه‌چیز را دور می‌گذارم. دل‌مشغولی‌ها و نگرانی‌ها و آینده‌ی مبهمم را می‌برم یک گوشه، با یک کاغذ سفید. یک دل سیر فکر می‌کنم.

پ‌ن. این بعد مسافت دردسری‌ست. اگردم دست بودی، در این شهر... شاید روزگار بهتر بود. سال‌ها چشم سوم و چهارم من بودی.

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 0:46 توسط |

 

 

 

نشستم توی اتاق. دوستم باز فیلمی را گذاشته. بخش مهمی از زندگی من.

یاد روزهای عجیبی می‌افتم. می‌خواهم دردش را به یاد نیاورم. نگاه نمی‌کنم. صدای فیلم، طعم لذت‌های آن دوران را به یاد می‌آورد. امیدها، تلاش‌ها، گرمای نگاه غریبه‌ها. تلاش می‌کنم ذهنم را منحرف کنم. یکی از هزاران تلاش مذبوحانه‌ی من. فیلم را می‌شنوم. سرم را پایین می‌ندازم تا دوستم اشکم را نبیند. خاطرات گرم اشک‌آلودم را می‌شنوم. خاطرتی که هرکدام به گوشه‌ای از این شهر پیش‌ازاین پرامید ربط دارد.  خاطراتی از سالی که خیلی بیش از یک سال من را بزرگ کرد. سالی با یک بهار کوتاه، و یک زمستان خیلی بلند.

*: قطعه‌ای از فدریکو گارسیا لورکا

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 1:32 توسط |

 

 

 

حق جز این‌که گرفتنی‌ست و نه دادنی، دو خاصیت مزخرف دیگر هم دارد.

حق ایجادشدنی‌ست. چهار بار که ادعایی بکنی -بسته به کمیت و کیفیت مهره‌ی مارت- دیر یا زود ادعایت حق تو می‌شود. فرق نمی‌کند این حق چقدر بزرگ باشد. حق تملک بر آینده و سرنوشت دیگران باشد یا حق رشوه گرفتن یا حق غصب عدوانی فلسطین، یا استفاده از لیوان شخصی دیگران، یا بددهنی کردن یا متوقع بودن. مهم این‌ست که برای تو ایجاد می‌شود. خلق‌الساعه. از هیچ.

فراموش شدنی‌ست. مدتی که مطرحش نکنی، از دیگران نخواهی‌ش؛ و اگر طلبیدنش سخت است در موردش غرغر نکنی و حرف نزنی فراموش می‌شود. این ‌هم کوچک و بزرگ ندارد. کسی یادش نمی‌ماند که آزادی و اختیار تو حق توست. زندگی کم‌دغدغه، مسافرت، ... همه یادشان می‌رود که تو هم حق داری ضعیف باشی. نتوانی. کم بیاوری. جز غم‌های مقدس و محترم که دیگران دارند غم‌های کوچک داشته باشی. غر بزنی سر زندگی گاه‌گاه ناخوشایند. رو ترش کنی. به‌ت بر بخورد، دلت بگیرد، تنگ شود، هوای گریه داشته باشی...

مهم این‌ست که از تو سلب می‌شود. هیچ می‌شود.

بعدترها جلوی آدم را می‌گیرند که چرا به خودت ظلم کردی و حق‌ت را نخواستی؟ حقی را پای‌مال کردی؟

 

ربَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 14:6 توسط |

 

 

 

قبلن برایم سوال بود که «خدا آدم‌های نازنین و دوست‌داشتنی رو بیشتر آزمایش می‌کنه؟» حالا فقط یک «چرا» به اول سوالم اضافه شده. کم‌تر آدم نازنینی دیدم که خدا با او نرم تا کند. اصلن شاید به خاطر همین‌هاست که آن‌ها نازنین شده‌اند. نازنینی مسبوق به سختی است. به دیدن و نشان دادن وجودشان در این سختی‌ها.

*****

اعجازی دارد این کلمات. بیست و چند ماژول که کلمه‌ها را می‌سازند. چند هزار کلمه که جمله‌ای می‌سازند و کتابی و شعری. و زندگی.... انگار داستان‌ها هم ماژولار شده‌اند. داستان‌های واقعی. زندگی‌ها. بخش‌هایی از زندگی‌های اطراف معنادار با هم مشترک است. شاید همین است که راحت فال حافظ می‌گیریم. حافظ برای خودش حرف می‌زند. حرف‌های خودش را. از بین ساقی و خرقه و دل‌دار و یار و محتسب و می و معشوقش؛ از ترتیب و توالی کلمه‌هایی که بار معنایی‌ش برای ما با حافظ تومنی نه ریال فرق می‌کند رد پایی از زندگی و حال خودمان را می‌بینیم. و این می‌شود فال ما. که اول می باشد و بعد محتسب، یا برعکس. و در آخر زاهدی بیاید  یا معشوق به‌کام شود.

داستان‌ها هم انگار همین‌طورند. منتها وقتی این را می‌فهمی که داستان به خاطر یک زنجیره تصادف به دستت می‌رسد. می‌خوانی‌اش و  بخش بزرگی از آن در توست. فرق نمی‌کند که تو تهران باشی و او توکیو. تو دانش‌جو باشی و او پسر یکی از خان‌های افغان. انگار نسخه‌ی اصلاح و تعدیل و تصرف شده‌ی بخشی از خودت باشد. و ترس وقتی می‌آید که تو ته داستان را هم می‌خوانی. که می‌تواند داستان تو باشد؟ حتا آخرش؟ مثل این‌که به اپلیکیشن‌های فیس‌بوک اعتنا کنی، یا فال پی.ام.سی و ورق. یا فال حافظ. ذاتش را می‌گویم.

دوستی از دایره‌البروج حرف می‌زد. که ستاره‌ای زمان تولد هرکس طلوع می‌کند و طالع فرد متاثر از این ستاره/سیاره است. از قرارگیری ستاره‌ها در برج‌های مختلف و تاثیر آن بر اتفاق‌های آن زمان. اول برایم خیلی خیلی عجیب بود. مگر می‌شود طالع افراد به زمان تولد که تابع هزار متغیر است مربوط باشد؟ الان فقط برایم عجیب است. زندگی نظم بسته‌ای خودش را هر روز بیشتر نشانم می‌دهد. حالا به نظرم «شدنی»ست. اما اصلن مدلل نیست.

*****

هنوز اما برق آن داستان از سرم نرفته.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 2:14 توسط |

 

 

 

جایی گفته: «برای ثبت در تاریخ باید بگویم...»

امروز البته به حرف او خیلی توجهی نشد. حتا من که دارم از او می‌نویسم دل چندان خوشی ازو ندارم. فردا می‌شود. ذات کار، ربطی به فاعل ندارد. ثبت در تاریخ خیلی مهم است. چه تاریخ طبری باشد، چه دل‌نوشته‌هایی که بعدها مخاطبش، یا وارثت بخواند، چه...  هرچه باشد برای من دوست‌داشتنی‌ست.  حتا اگر خود حرف را هم دوست نداشته باشم. فقط بی‌طرف باشد

از رفتارمان که کسی قرار نیست راستی و راست‌گویی را بیاموزد. راست را باید به راهی به بچه‌هامان نشان دهیم، تا راست‌گویی را از عاقبت‌مان بیاموزند. اگر از ما هوشمندتر، و البته آینده‌نگرتر باشند

این روزها خیلی از کارهای ما یا برای ثبت در تاریخ است، یا کسی ثبتش می‌کند. تاریخ همین من و توییم.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 15:46 توسط |

 

 

 

سال‌های قبل همیشه نزدیک نمایش‌گاه کتاب عزا می‌گرفتم که چی بخرم. در واقع شاید هیچ فرقی نکند از نمایش‌گاه کتاب بخری یا انقلاب. اما نمایش‌گاه کتاب حس دیگری القا می‌کند. بعد از عزا گرفتن دربه‌در لیست‌های پیشنهادی دیگران می‌شدم تا لیستی که داشتم کامل می‌شد. اما کار از کار گذشته بود و روز نمایش‌گاه چیزی برای خرید نداشتم. لیست کتاب‌ها می‌ماند برای کل سال تا به تدریج، با پیش‌آمد حال مساعد و وقت مناسب یکی‌یکی یا دوتادوتا ان‌ها را بخرم و انبار کنم. ام‌سال دیگر لیست پیشنهادی کسی را نگرفتم. حتا دوستانی که هر سال پیشنهاد می‌دادند هم انگار ام‌سال روندشان را عوض کردند و خبری از پیشنهادشان نشد. چیزی به آن برگه‌ که بعد از 4 سال به وصیت‌نامه‌ی شهید و جگر زلیخا شبیه‌تر است تا لیست کتاب اضافه نکردم. گوشه‌ای نشستم و کتاب‌های توقیفی را می‌شمارم. تا در زمانی، یک سال بعد، چند سال بعد، آن‌ها را بخرم یا بگیرم و بخوانم.

کم‌ترین خوبیش این است که در هجوم کتاب می‌دانی چیست که خواندنش و داشتنش لازم است. این اما صبر زیادی می‌خواهد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1389ساعت 0:49 توسط |

 

 

 

و لکم فیها جمالٌ حسن تُریحون و حین تَسرحون (سوری‌ی نحل، آیه‌ی 6)

 و عصرگاهان که دام‌ها را از صحرا به آغل بازمی‌گردانید و بامدادان که آن‌ها را به چراگاه می‌برید، در آن‌ها برای شما منظره‌ای زیباست... اشتراکی بین روحیه‌ی خدا و انسان اگر نبود، لذت‌های کوچک بصری، به این ملموسی بازگو نمی‌شد. انگاری خدا کلاهش را سرش گذاشته، بره‌ای را بغل کرده و همراه با صدای زنگوله‌ی بز گله راه می‌رود. انگاری خدا «یک عاشقانه‌ی آرام» را خوانده. از همه‌‌ی نعمت‌هایی که وصفشان را کرده، این از همه محسوس‌تر بود.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 0:49 توسط |